پارت چهارده :
پارت چهاردهم: بازگشتِ خاطرات به خانه
(سوم شخص: دانای کل)
سکوت توی این خونه دیگه فقط یه حالت نبود؛ انگار یه موجود زنده و سنگین بود.
سکوتی که فقط با تیکتاکِ بیرحم و منظم ساعت دیواری قدیمی شکسته میشد. صدایی که هر ثانیه رو میبُرید و توی فضای خالی اتاق رها میکرد.
آوا روی مبل قدیمی کرمرنگ دراز کشیده بود و بدن خستهاش رو به پارچهی زبر مبل سپرده بود؛ شاید درد عم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
سیاوش با شاهانی دعواش شده بدجور فعلا نمیتونه بیاد. 🔥 راجب سرنخ هم ... خیلی چیز بزرگی نبود فعلا یه چیز کوچیک و ریز هست که تو متن بهش اشاره کردم. که خب تو پارت های آینده قراره خیلی به درد بخوره.
۴ روز پیشزهــرا
0من تنها نکته ای که فهمیدم این بود که اوا یه گذشته ای داره که اصلاا نمیخواد یادش بیاد و انگار خیلی بد بوده
۴ روز پیشمعصومه
0فک کنم دعواشون بخاطر آوا بوده😁
۴ روز پیشآرامش
0منم تنها چیزی که فهمیدم اینه که این بد بخت لکنت زبونم داره
۳ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
آ قربون دختر زرنگم آفرین اینم هست.
۳ روز پیشسرو
0مثل اینکه بااین یه تیکه عکس کارهای زیادی داریم خوب حالا مامان مرده یا ولش کرده که میگه برگرد اون سایه ها چی بودن وو فعلا دیگه سوالی ندارم
۳ روز پیشبلوبری 🫐
1یه سوال؟ ینی هروقت گریه میکنه لباش سرخ میشه؟ کیفم تو این زندگی یه ژنتیک قشنگ هم بهمون نرسید والا من هروخ گریه میکنم شبیه گاو زائو میشم😑🤦🏻 ♀️☹️🤣
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
سلام قل عزیزم.👋🏻 منم همینطور...
۴ روز پیشآرامش
0اجازه اجازه☝️☝️منم این شکلیم 🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️این دنیا دیگه به درد نمیخوره
۳ روز پیشمعصومه
0عزیزم منم همزادتم😂😂
۴ روز پیشمعصومه
0اون یه گوشه از عکس مادرش چی شده که مربوط به گذشته است🤔 و آوا اینقدر با اون قسمت بهم میریزم هرچیه خیلی مهمه🫡
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
خوشحالم که به این قسمت دقت کردی ✨🤍
۳ روز پیشTina
0چقدر غم انگیزه از دست دادن کسی 😔 اوای من میگذره یه روزیم اون کسیم که این بلا هارو سرت آورده خودش کارامش میگیره 🥺🖤🫂 نویسنده خواهشاً انقدر این دختر عذاب نده😕🎀
۴ روز پیشمعصومه
0آوا وقتی چشماشو بست و به گذشته فکر کرد سایه هایی داخل گذشته بهش دست تکون میدادم اینا یا ساخته ذهنشه یا ادمایی که اذیتش کردن
۴ روز پیشطرفدار
0مگه احمد ک زیر دست ستاره شکنجه میشه بابا آوا نیس چرا از دخترش مراقبت نکرد ک بردنش پرورشگاه طفلکی چ زجری میکشه فکر کنم مرگ مامانشو با چشمای خودش دیده 😢💔
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
اون کسی که داشت زیر دست ستاره شکنجه میشد نادر بود 😭 احمد بابای آوا هست که نادر اعتراف کرد مدارک دست احمده
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
متوجه شدی دختر نازم ؟
۴ روز پیشنرگس
1طفلکی آوا مامانش که معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن باباشم که معلومه یه ادم درستی نیست 😭😭
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
حالا وایستا نقشه ها دارم برای آوا ... ها ها ها ( خنده های شیطانی )
۴ روز پیشان شرلی؟
0مگه اوا مامان و بابا نداشته؟ پس چرا رفته پرورشگاه
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
نمیدونم. بزار ازش بپرسم میام میگم بهتون.
۴ روز پیشان شرلی؟
0اوکیه زود بپرس😂
۴ روز پیشزن سیاوش
0اوای بیچاره
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
آوای بدشانس . آوای کوچولو و بیچارهه💔
۴ روز پیشرزا
0دلم برا آوا می سوزه دقیقا منم هر موقع دلتنگ مامانم می شیم همین جمله های آوا را به زبان می یارم وقتی داشتم می خوندم با تمام وجود لحظه های غم بار ی که آوا سپری می کردرا حس کردم یلدا جون خدا قوت قلمت مانا💞❣
۴ روز پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
الهی من دورت بگردم رزا جونم. 🫂
۴ روز پیشزن سیاوش
0اوای بدبخت
۴ روز پیشزن سیاش
0اوای مظلوم
۴ روز پیشآرامش
0اخیی آوای قشنگم گریه نکن شاهانی برات بمیره گریه نکن منم گریه موکونما
۴ روز پیشاَسماء
0آخی چقدر تنهاست آوای طفلکی چقدر سختی کشیده
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

زهــرا
0سیاوش بچم کی میاد تو زندگی اوا؟دلوم براش تنگ شده برش گردون یلدا جونم😁😁😂و اینگه مدیونییدد فکر کنید با اینکه با دقت پارت را خوندم اما چیز خاصی نفهمیدم