لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت سی :
دکتر از جا برخاست و سمت اتاق دخترش سرچرخاند!
- دختر خوشگل بابا؛ اون کیف داروهای من رو از اتاقم میاری عزیزم؟!
لیلی که هر لحظه حالش وخیم تر میشد آستینش را پایین آورد با وجود سرگیجه ای که داشت بسختی ایستاد و شالش را مرتب کرد!
- عذر می خوام اما من دیگه باید همراه دخترم برگردم خونه؛ بابت تموم زحمتهایی که کشیدید بی نهایت ممنونم!
و بی آنکه بداند اوضاع جسمی اش تا چه اندازه بد است هنوز Ù
لطفا صبر کنید...
