ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و هشتم :
چراغهای عمارت در سیاهی شب سوسو میزدند. با رسیدن اسبها به محوطهی عمارت، همهمهای در ایوان پیچید. شاهان پیش از آنکه کسی مجال پرسش پیدا کند، با صلابت از اسب پیاده شد. روژان را محکمتر در آغوش گرفت؛ تن نیمهجان خواهرش روی بازوهای مردانهی او رها شده بود.
آسو شتابزده از پلهها پایین دوید. رنگ از رخسارش پریده بود و دستهایش میلرزید.
- چی شده شاهان؟! روژان چش شده؟
- انگار ت
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0بیچاره روژان ..دلم براش خیلی میسوزه .. معلوم نیست چی به سر دختر بیچاره اوردن
۱۳ ساعت پیششادان
0این نوکراشونم دهن شل الان همه چی رو میگن و شر به پا میشه ..
۱۳ ساعت پیششادان
0واای من مطمئنم تازه قبلش یه بلایی سر دانیارم اوردن ..اووف بیا شری که نمیخواستن بپا شد
۱۳ ساعت پیشمیم
2فکر می کردم فقط زندانی بوده ولی با این حالی که داره و زخمی شده،شاید اتفاقات وحشتناکی براش افتاده 🥺
۴ روز پیشمیم
2داتیار اگه اونجا بوده و بلایی سر روژان آورده و بعدم فرار کرده چرا اسبشو نبرده،اونو گذاشته نشانه که من اینکارو کردم،بدونید 😮🙏🏻
۴ روز پیشمیم
1اسم دانیارو میاره چون به بهانه اون کشیدنش اونجا،موقعی که زندانی بوده حتما خیلی صداش کرده کمک خواسته ،بعدشم که معلوم نیست چی سرش اومده،چرا سرش شکسته 🤔🥺
۴ روز پیشرویا
2دلم برای روژان میسوزه
۴ روز پیشمیم
2کار خود لعنتیشه،چه زودم دست به کار شد خبری که درست کرده منتشر کنه 😠
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0خدا لعنت کنه این بهجت دوبهم زن و اتیش بیار معرکه رو ..