رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت پنجاه :
واقعاً که...
باید به فکر خریدن عینک باشم. یا شاید هم مغزم را عوض کنم. هرکدام که زودتر جواب بدهد!
نگاهم را به سمت تابلو میچرخانم و این بار واقعاً آن را میبینم.
نقاشی، تصویر زنی بود که کودکی را در آغوش گرفته بود؛ نمایی از پشت سر، بدون آنکه صورت هیچکدامشان پیدا باشد.
اما همین کافی بود تا چشمم روی جزئیاتش ثابت بماند.
موهای زن، بلند و مواج، ترکیبی از نارÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهسا ماهنما | نویسنده رمان
نمیفهمه که...هی نقشه نقشه😏😂🧚🏼♀️
۲ روز پیشفن همه
0فدا سرت بابا
۳ روز پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
🥲🧚🏼♀️✨️
۳ روز پیشزهــرا
0عالییبی بود دستت درد نکنه عزیزمم💖✨🦋
۴ روز پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
فدای تو🫂🩵
۴ روز پیشمعصومه
0بنظر من آنا و آرشام خواهر و برادرن ولی نمیدونم چجوری ثابت کنم(دلیل محکمم اینه که رنگ موهای زنه و دختر کوچولوعه شبیه به همه و بعدا متوجه میشیم که این دختر به مامانش رفته دیگه چجوری دزدیده شده یا گفتن که مرده رو نمیدونم) ماشاالله ماشاالله به خودم که قیمه هارو تو ماستا میریزم😂😂
۴ روز پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
نممممیدونم😂🧚🏼♀️
۴ روز پیشمعصومه
0عالی بود چشمم به رمانت خشک شده بود که پارت بدی😅
۴ روز پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
الهی...شرمنده بابت این مدت🪻
۴ روز پیشمعصومه
0خسته نباشی عشقم🩷😍
۴ روز پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
💆🏻✨️
۴ روز پیشبلوبری 🫐
1میشه نقشه رو واسم توضیح بدین؟ همه چیو یادم رفته تقریبا🤣🤦🏻 ♀️😑
۴ روز پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
الهی😂شرمنده...برو دوتا پارت قبلو بخون یادت میاد🧚🏼♀️
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

...
1سلاام بلاخره بعد این همه وقت پارت داریم یوهوهوو خبب باید بگم که آنا جون هیج جوره نمیتونی کسره رو از ذهنت بیرون کنی بهت اجازه نمیده چوون قرار مجنون بشی البته در ادامه..پس این فکر رو از ذهنت بنداز بیرون😅😅🤗🤗🤭