خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت هفتاد و یک :
وقتی به سراغم آمد و صدایم زد با چنان بغض و عصبانیتی جوابش را دادم که خودش را کمی عقب کشید
- شمایی که هزارتا قانون واسه زنت میذاری پس خودتم حق نداری با دختر عمت برقصی و دستش رو بگیری
کمی تعجب کرد و بعد دستم را کشید تا عمداً توی آغوشش پرت شوم. به شوخی گفت:
- ولی من مردم
خودم را عقب کشیدم و مشتی روی سینهاش زدم
- من دارم جدی میگم کیوان
کنار گوشم گفت:
- چشم خانومم... چشم زندگیÙ
لطفا صبر کنید...
