مقبره خدایان مترجم طیبه حیدرزاده
پارت بیست و چهارم :
پس از چند ثانیه لرزش ایستاد. کالب صبر کرد تا ابر غبار فرو نشست و بعد کمک کرد ایموجن برخیزه.
پرسید: «خوبی؟»
سر تکون داد و از پشت اون رو نگاه کرد.
پرسید: «دکتر ترومل؟ دیفان؟»
ترومل برخاست. از خراش کوچیک نزدیک چشمش خون میاومد. باکاری هم ایستاد، غبار ریش ضخیمش رو پوشونده بود.
الی گفت: «دیفان حرکت نمیکنه.»
اسکاتلندی سرش خونین بود. کالب نبضش رو بررسی کرد.
لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
0ترومل واقعا احمق اعصاب خرد کننده ست دوست دارم خفه ش کنم ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر