پارت بیست و چهارم :

پس از چند ثانیه لرزش ایستاد. کالب صبر کرد تا ابر غبار فرو نشست و بعد کمک کرد ایموجن برخیزه.
پرسید: «خوبی؟»

سر تکون داد و از پشت اون رو نگاه کرد.
پرسید: «دکتر ترومل؟ دیفان؟»

ترومل برخاست. از خراش کوچیک نزدیک چشمش خون می‌اومد. باکاری هم ایستاد، غبار ریش ضخیمش رو پوشونده بود.

الی گفت: «دیفان حرکت نمی‌کنه.»

اسکاتلندی سرش خونین بود. کالب نبضش رو بررسی کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    0

    ترومل واقعا احمق اعصاب خرد کننده ست دوست دارم خفه ش کنم ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️