نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت شصت و دوم :
روش رو برگردوند اما به وضوح صدای پوزخند زدنش رو شنیدم. با کلافگی به کیفم چنگ زدم و درحالیکه می خواستم از کنارش رد بشم با کیفم به شونه اش کوبیدم و حرصم رو خالی کردم.
نگهبان در رو باز کرد و نور مستقیم روی صورت هامون نشست. دست انداختم و عینک افتابی ام رو برداشتم و روی چشمام زدم. صدای سوت بلند بالایی که کشید توی گوشم پیچید. بدون این که بهش توجه کنم فکم رو بالا دادم. گردنم هر لحظه از درد نبض می
لطفا صبر کنید...

MAHYA
0بچه ها من لباس مشکی ندارم😂