خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نود و یک :
دست دور فک زاویه دارش حلقه کرد و سعی بر این داشت که نیشخند حک شده روی لب هایش را مهار کند:
_ اگه بد میدونی؛ میخوای من شماره بدم؟! هوم؟!
آی لجم گرفت ...آی که دلم میخواست یک مشت توی شکمش خالی کنم!
لعنتی مرا اسکول میکرد.
لب هایم را روی هم فشردم و گفتم:
_ یادداشت کن.
_ بگو حافظه ام قویه بچه!
چه اعتماد به نفس بالایی داشت این بشر! شماره را گفتم. بعد از نگاه کوتاÙ

لطفا صبر کنید...

ابرا
0منم همین فکر رو می کنم یه جورایی دوست داره که اینجوری خودی نشون بده