پارت دوم :
نیهان کناری ایستاده و با لبخند ملیحی به عروس و داماد چشم دوخته بود که ستاره گفت:
- خیلی خوشحالم که عمو حامد بالاخره سر و سامون گرفت، همیشه نگرانش بودم!
نیهان چشم از روبرو برداشت و رو به ستاره لب باز کرد:
- چرا نگران؟!
ستاره زبان روی لب کشید و نفسش را بیرون داد، با تحسر لب زد:
- به خاطر اون خاطرهی تلخی که داشت، مرگ عمهام خیلی داغونش کرده بود!
نیهان با تأثر سر جنباند و گفت:
- آره، واسم تعریف کرده.
تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
- راستی به نظر تو هم من شبیه حنانه خدابیامرزم؟ یا فقط حامد اینجوری حس میکنه؟!
نگاه ستاره روی صورت نیهان چرخید و لبخند روی لبش نشست.
- آره، عمه حنانه وقتی فوت کرد به سن و سال الان تو بود و همین شکل و شمایل رو داشت. جالبه که بعضی آدما با اینکه نسبتی بینشون نیست اما چهرههاشون شبیه همه!
البته حنانه این همه شیطنت نداشت.
به دنبال حرفش نخودی خندید و نیهان با لبخند دنداننمایی جواب داد:
- کودک درونم تخسه تقصیره من نیست!
هر دو ریز ریز خندیدند و صحبتشان گل انداخت.
***
مراسم به پایان رسیده بود، جلوی در محضر ستاره از نیهان خداحافظی کرد و با قدمهای بلند سمت ماشینش رفت. قبل از اینکه بنشیند تا آنجا که پدر و مادرش از تیررس نگاهش خارج نشده بودند، نگاهشان کرد.
با حرکت کردن ماشین پدرش، داخل ماشین نشست.
- اینم از عمو حامد، حالا دیگه خاطرت جمع شد خانجون؟
صفورا خانم با لبخند ملیحی جواب داد:
- انشالله که خوشبخت بشن، خاطر مادر هیچوقت جمع نیست، تا زندهاس غصهی اولادش رو میخوره!
ستاره حینی که سعی داشت بغضش را مهار کند، ماشین را روشن کرد و راه افتاد. پس چرا مادر و پدر او نگرانش نبودند و غصهاش را نمیخوردند؟! چرا اینقدر بیرحمانه طرد شده بود؟!
آن عصر شوم، آن روز تاریک، مقابل چشمهایش جان گرفت و برای خلاصی از آن افکار مشوش، دست پیش برد و آهنگ شادی گذاشت اما حتی صدای آهنگ را نمیشنید. صدای پژواک جیغ و فریادهای خودش بود که در گوشش میپیچید و سرش دنگ دنگ صدا میداد. لب فشرد و اشک جمع شده در چشمها نگاهش را تار کرده بود و ناچار کنار خیابان متوقف شد.
- چی شد دخترم؟ ستاره... خوبی مادر؟
ستاره صورتش را با دستها پوشانده بود و اشک میریخت. دست خانجون روی شانهاش نشست و صدای مهربانش طنین انداز شد.
- دور سرت بگردم مادر، آروم باش دخترم. درست میشه، بهت قول میدم یه مدت بگذره مادر و پدرت دلشون نرم میشه و میبخشنت.
نگاهش را بالا گرفت و با دلخوری پرسید:
- میبخشنم خانجون؟ چی رو میبخشن؟ سادگیم رو؟ زود باوریم رو؟ چی رو؟ شما هم منو مقصر میدونی؟
- نه جان دل... بخدا من قبولت دارم، من باورت دارم. منظورم پدر و مادرت بود!
لحظهای هر دو سکوت کردند و ستاره بیصدا اشک میریخت. صفورا از ماشین پیاده شد و سمت سوپرمارکتی که حاشیهی خیابان بود رفت تا برای ستاره آب معدنی بخرد.
***
حسام ماشین را مقابل آپارتمان پارک کرد و با غیظ رو به نیهان گفت:
- دخترهی لجباز! بیا اینم خونهی بابات...
نیهان نخودی خندید و جواب داد:
- چکار کنم خب؟ بابا جدی جدی ناراحت میشه زیاد بیام اونجا، دیشب پیش هم بودیم دیگه!
حسام نگاه دلخور و ناراضیاش را به نیهان دوخت و زیر لب غرولند کرد:
- کی این شش ماه هم تموم بشه و من از این عز و جز واسه دیدن تو راحت بشم؟!
دخترک سمتش مایل شد و سر کج کرد:
- حالا قهر نکن، بیا بریم بالا یه قهوه با هم بخوریم.
حسام نفسی سنگین از سینه برکشید و در را باز کرد، هر دو از ماشین پیاده شدند. نیهان سمت در قدم تند کرد و زنگ آیفون را فشرد.
- کلید نداری مگه؟
دخترک رو به حسام جواب داد:
- یادم رفته بردارم!
چند ثانیهای به انتظار گذشت و اینبار حسام با کلافگی زنگ را دو مرتبه فشرد، اما باز هم خبری نشد. نیهان لب کج کرد و گوشیاش را از داخل کیف بیرون کشید. حینی که کنج لبش را به دندان گرفته بود و میفشرد، شمارهی پدرش را گرفت.
- الو... سلام باباجون، کجایین شما؟
- سلام عزیزم ما اومدیم خونهی عزیزجون، تنهاست. عمو سهراب و خانومش با حامد و الههخانوم شام رو رفتن بیرون!
نیهان ابرو کج کرد و لب زد:
- کی برمیگردین؟ من کلید یادم رفته بردارم!
حسام با فهمیدن ماجرا، لبخند دندان نمایی روی لب نشاند و بشکن زد!
- احتمالا تا برگردن آخرشب بشه، کجایی الان؟
نیهان خندهاش را قورت داد و گفت:
- الان با حسام جلوی در خونهام، پس باهاش برمیگردم...
حرفش را تمام نکرده بود که سیاوش گفت:
- به حسام بگو بیاردت اینجا!
دخترک ابرو بالا پراند و متعجب گفت:
- با... با...! حسام این همه راه منو تو این بارون و هوای سرد بیاره اونجا بعد باز خودش برگرده بره خونهش؟ برم باهاش دیگه!
سیاوش پوفی کشید و لب باز کرد:
- یه جوری میگه بارون و هوای سرد که انگار برف و بوران شده! چهار قطره بارون اومده، هوا هم...
مابقی حرفش را بلعید و ناچار ادامه داد:
- باشه... برو خونهی حسام.
نیهان با ذوق بالا و پایین پرید و گفت:
- دمت گرم بابایی، عاشقتم...
- خوبه حالا لوس نشو، فردا برای ناهار از سر کار میام خونه، دلم میخواد خونه ببینمتآ !
- ای به چشم قربان، هر چی شما بگی.
میتوانست پدرش را تصور کند که بر خلاف لحن جدیاش لبخند نرمی روی لب دارد. با شیطنتی شیرین ادامه داد:
- سلام منو به عزیزجون و طوبی جونم برسون. خداحافظ
- باشه، مواظب خودت باش. خداحافظ
تماس را قطع کرد که حسام گفت:
- ایول... این شد! بزن بریم.
هر دو سمت ماشین قدم برداشتند و راهی خانهی حسام شدند.
*
نیهان روی کاناپه نشسته و پا روی پا انداخته بود، آرنجش را به زانو تکیه داده و دست زیر چانه گذاشته بود و نگاهش دور تا دور خانه میچرخید که حسام با سینی کوچکی که دو فنجان قهوه داخلش بود از آشپزخانه بیرون آمد و کنارش نشست.
- به چی فکر میکنی؟
سینی را روی میز گذاشت و نگاه پرسشگرش را به دخترک دوخت که دست از زیر چانه برداشت و صاف نشست، نفسش را بیرون داد و گفت:
- حسام یه چیزی بگم؟
با لبخند کجی جواب داد:
- دو تا چیز بگو!
- حالا که قراره وسایل خونه رو عوض کنیم، تو میخوای با این وسایل چکار کنی؟
حسام شانه بالا انداخت و لب زد:
- هیچی، سمسار میارم همه رو میفروشم، شایدم یه سری وسایل رو دادم خیریه.
نیهان لبهایش را یک طرف جمع کرد و مردد گفت:
- میدونم ولی...
باز سکوت کرد و حسام چشم تنگ کرد و پرسید:
- ولی چی؟
نیهان ابرو بالا انداخت و لب از لب برداشت:
- ببین حسام از نظر من که این وسایل همهاش خوبه، ولی خب به خاطر بابام که اصرار داره میخواد جهیزیه بده میخوایم اینا رو بفروشیم. حالا که تو اینارو لازم نداری اجازه میدی چند تا از این وسایل رو بدم به بعضیا که خودم میشناسم؟!
حسام اخم ظریفی بین ابروهایش نشست و سر جنباند.
- به کی مثلا؟!
نیهان سر به زیر انداخت و لب زد:
- مثلا لعیا!
لحظهای سکوت شد و دخترک نگاهش را بالا گرفت.
- فرش خونهی لعیا خیلی پوسیده و داغون شده بود، لباسشویی هم نداشت و با دست لباس میشست. میشه اینارو ببرم واسش؟
حسام لبخند محوی روی لبش نشست و با ملایمت گفت:
- چی شده یاد مادرت افتادی؟
بغض مهمان گلوی نیهان شد و زبان روی لب کشید.
- نمیدونم، هیچوقت فکر نمیکردم که دلم واسه لعیا تنگ بشه یا دلم واسش بسوزه، اما چند روزه همهاش یادش میکنم. دلم میخواد برم دیدنش! نمیدونم... شاید چون حس میکنم لعیا اگر مثل من که دو تا پشتیبان پیدا کردم، یکی میبود که هواشو داشت اونوقت اینقدر به لجن کشیده نمیشد!
حسام با نوک انگشت میانی بین ابروهایش را کمی خاراند و گفت:
- من مخالفتی ندارم که بری بهش سر بزنی، واسش چیزی ببری یا هواشو داشته باشی چون بالاخره مادرته، اما شک ندارم هر وسیلهای که واسش ببری اون اصلانخان میفروشه و دودش میکنه!
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهار
0خوبه
۲ سال پیش۰-۰
0چرا عکس شخصیت حسامو نذاشتی عزیزم؟!
۵ سال پیش۰۰۰
0تو فصل خواهر خوانده گذاشته بود
۵ سال پیشرکسانا
5واووو سیاوش چقدر قشنگ میزنه توی برجک حسام 😂😂😂😂😂😂طرد شدن ستاره هم بخاطره اینکه با یکی دوست شده و اون گولش زده و..... 🧐🧐آقا تا تهش و برینننن دیگه🚶 ♂️🚶 ♂️با اجازه تا خلاصه بعدی😂😂🚶 ♂️🚶 ♂️
۵ سال پیشاریل
0اره پارت ۳۸ که گفت وکیله پس برای همین تو پارت سوم مادر ستاره گفت بره پای میز محاکمه حدس زدم دولتی باشه پدر ستاره اکثرا اونایی که دولتی هستن خانواده شون محدودا و باید مراقب باشن
۵ سال پیشپرنیا
2رمان عالیه مرسی ازنویسنده گل
۵ سال پیشهستی
1حامد که برادر نداشت تو خواهر خوانده الان ستاره و باباش از کجا اومدند!؟
۵ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان
پارت ۳۸ رمان خواهرخوانده رو بخونید!
۵ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان
عزیزانی که می پرسید حامد مگه برادرم داشت! پارت ۳۸ رمان خواهرخوانده رو بخونید یادآوری میشه بهتون!
۵ سال پیش؟
2اومم سجاد داداش حامد ک وکیله و بابای ستارس
۵ سال پیشآرام
11بنظرم دلیل طرد شدن ستاره رابطه نامشروع بوده🧐
۵ سال پیشMasoomeh
6آره به نظر منم ولی با خواست خودش نبوده و گول خورده و بهش ....کردند و همین باعث شده طرد بشه.خیلی دوست دارم ببینم ادامه داستان از چه قرار میشه😃🥀
۵ سال پیشگوگولی
7خیلی عالیه ممنون نویسنده جون یه حقایقی داره بوجود میادمثل لعیاواصلان الهه والهام ستاره وخانوادش درکل عالیه 😍منتظرم ببینم چی میشه
۵ سال پیشدنیا
8عالی بود ولی مگه حامد داداش داشت
۵ سال پیشزهرا بانو
9لطفاً عکس شخصیت های جدید رو بزارید و اینکه دلیل طرد شدن ستاره رو هم بگید خیلی ممنون عالی بود
۵ سال پیشآیناز
8ای حال میکنم سیاوش حاله این حسام و میگیره شاید تلافی بعضی از کارهای حسام دربیاید🙃🙂🙂فقط دلیل طرد شدن ستاره رو هم بگین ممنون😶😶😶
۵ سال پیشR
15لطفا عکس شخصیت ها رو بزارید
۵ سال پیشM
11اینجور که معلومه پس واقعا حنانه مرده و ستاره برادر زاده حامده اما لطفا دلیل طرد شدن ستاره رو هم بگید
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
0لطفا عکس شخصیت هارو بذارین