پارت صد و سی و سوم :

ناباور به استاد و نفس‌های کشدار و عصبی‌ای که می‌کشید نگاه کردم.
هرچی استاد عصبی و کلافه بود، صدرا چندین برابر بدتر از استاد بود.
شاید چون اون هم نمی‌خواست التماسی توسط من نسبت به عرفان صورت بگیره.
شاید چون می‌دونست اگه مهراب از این خبر اطلاع پیدا کنه به چه حال و روزی می‌افته.
اما این تازه شروع ماجرا بود.
شروع ماجراهای من و عرفان! ای لعنت به اسمش بیاد که زندگی رو به کامم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه بنده خدا

    0

    راستیی حقیقتا من یکم به زن استاد مشکوکم و فکر میکنم محافظه🤣🤣واقعا نمیدونم چرا، هر جور نگا میکنم غیر ممکنه ولی خب یه حسیه از اعماق وجودم🤣🤣😂🤣🤣اخه طرف شوهرر داره و زن استاده 🤣🤣خدایی مسخره ام نکنیداا😂🤣

    ۷ دقیقه پیش
  • یه بنده خدا

    1

    حااضرمم شرط ببندم اگه قبول کنی نه تنها خوشبت نمیشی بلکه اشوب هر روز خون به جیگرت میکنه اصلا نمیزاره یه بند انگشتت بهش بخوره به جا غذا کوففتت جلوت میزاره هر روز بهت تیکه میندازه و به یاد مهراب گریه میکنه و نفرینت میکنهه

    ۱۰ دقیقه پیش
  • سرو

    1

    پس این محافظ کدوم گوری که پیداش نیست بیاخوب نه به اولش که میخواستی آشوب عاشق مهراب بشه نه که الان نیستی بابا هرکاری داری میکنی سریع تر دیگه

    ۱۳ دقیقه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    اگه قبول کنی یعنیی خودد خواه ترین ادمی یعنی ادمی هستی که به خاطر اینکه اشوبو از چنگ مهراب دربیاری و مال خودت بکنی حاضری از خون خوارت بگذری حاضری چشم روی همه ی ناراحتی های سامان و خواهر زاده ات ببندی یعنیی خیلیی آدم اشغاله عوضیه نحس نکبت پفیوزه حرمزاده ی پدرسگ خودخواه و.. ایی هستی

    ۱۳ دقیقه پیش
  • یه بنده خدا

    1

    عرفان اشغال که میدونی هممهععهه ی ما ازت متنفریم به خدا اگه یه ذذرهه اندازه یک مورچه انسانیت تو وجودته حقق نداریی قبول کنیی چون به قرآن مجیید جوریی منفورر میشی که فقط خدا میدونه عوضی تو که فهمیدی ازت متنففرهه و لج لجبازی نمیکنه و اینو فقط به خاطر محافظت از مهراب گفت نبباییدد قبول کنیی خبب؟

    ۱۶ دقیقه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    وایی حدیث وای حدیثث اون فقط یه حدس بود نبااییدد به واقعیت می پیوسستت خخدااییاا😭😭

    ۱۸ دقیقه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه ننهه(نه ی اخر با حالت جیغ مانند)😱😱😭😱😱😭😱😱

    ۱۹ دقیقه پیش
  • معصومه

    2

    خسته نباشی حدیث مرسی بابت پارت هدیه

    ۲۳ دقیقه پیش
  • معصومه

    1

    اصلا دوست نداشتم التماس کردن آشوب رو ببینم ولی دیدم، دیدم و دلم آتش گرفت رسما، بمیرم برا دلت آشوب😭

    ۲۴ دقیقه پیش
  • معصومه

    2

    یعنی عرفان منفور بودن رو به آخرین حد رسونده،خیلی ازش بدم میاد اصلا متنفرم ازش، اون عشقشم بخوره تو سرش

    ۲۴ دقیقه پیش
  • معصومه

    2

    کاش محافظ زودتر دست به کار بشه، کار داره بدجوری بیخ پیدا میکنه، اگه عرفان اوکی باشه چی؟ اگه بگه قبول میکنه چی؟ هر چند که خواستش همین بود

    ۲۵ دقیقه پیش
  • معصومه

    1

    ترسم از همین بود که شد، آشوب به آخرین ریسمان هم چنگ زد ولی اصلا دلم نمیخواد این آخرین ریسمان راه به جایی ببره، مهراب طفلی دق میکنه اینطوری به خدا حاضره بمیره ولی با این راه از زندان آزاد نشه

    ۲۶ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️