پارت صد و سی و دوم :

| آشوب |
- موهات کو آشوب؟
نیم نگاهی به آوای متعجب انداختم و نفسی با کلافگی به بیرون فوت کردم.
از وقتی که اومده بودم اینجا، هیچکس نمونده بود که این سوال رو ازم نپرسه.
حتی زیبا خانوم و بقیه‌ی خدمه‌ها هم جویای موهام شده بودن.
جلوی آیینه توقف کردم. مقنعه رو مرتب سر کردم و در جواب به آوا به آرومی گفتم:
- اذیتم می‌کرد مجبور شدم کوتاه کنم.
لب برچید و کنارم ایستاد:
- حیف شد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه بنده خدا

    0

    اماا از اون طرف یه ایده ی سمی به ذهنم رسید کهه واقعاا امیدوارم اتفاق نیوفته و ففققطط یه ایده پس پس پس ذهن حدیث باشه که هیچ وقت نخواسته عملیش کنه. با توجه به اینکه تو کامنتا حدیث یه جا گفت یه پیشنهاد از طرف اشوب به عرفان داریم و با توجه به اینکه آشوب همهه کار برا زنده بودن مهراب میکنه.. ادامه دارد

    ۴ ساعت پیش
  • یه بنده خدا

    0

    هممهه کار برا زنده بودن مهراب میکنه بره به این عرفان اشغال که ان شاالله بمیرهه بگه که اگه رضایت بدی تا مهراب اعدام نشه من هر کار بگی میکنم(که اونم احتمالا میکه از مهراب جدا شوو زن من شو)یا بگه من از مهراب جدا میشم و میام با تو فقط رضایت بده😭😭دوستان فققط یه حدسه که انن ششااللهه حدیث عملیش نمیکنه

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    متأسفانه امکانش هست!

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی رو بخون...

    ۲ ساعت پیش
  • یه بنده خدا

    0

    خب خب منم که مث بقیه دوستان واقعا معتقدم مهام میخواست بگه خاله در نتیجه پسر همون محافظه این که هیچی فعلا امماا..

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله احتمالش هست، مهام خان سوتی داد

    ۲ ساعت پیش
  • نگار

    1

    و اصلا بزار در مورد استوری که قبل پارت دیدیم هیچی نگم چون آنقدر ذوق کردم براش فکر کنم واقعا یه نیمه سکته زدم😅ولی واقعا قشنگ بود حدیث ایول اصلا یه بعضی براش کردم،مهرابم از اون طرف همش انرژی منفی میده خو یعنی چه یکمی امیدواری بده پسر و نگم از مظلومیت😭🥺💙💙

    ۲۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    غمگین بود :)

    ۱۹ ساعت پیش
  • نگار

    1

    بخدا همین پسر با دختره داشتن خودشونو شاد نشون میدادم بعد پسره سعی داشت شوخی هم بکنه من یه بعضی کردم واقعا خیلی قشنگ بود استوریت🥺💙💙

    ۱۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سریال جان سخت:) بهترین فیلمی بود که دیدم

    ۱۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    وقت کنم قطعا میبنمش اصلا خیلی باحال بود یه لحظه واسشون بغضم شد خدایی خیلی باحال بودن🤧💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    5

    و اما خواهر آشوب حدیث به دلم افتاده همین مادر مهام حالا نمیدونم چجوری اما مغزم همینو میگه

    ۱۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خب مادر مهام کیه یعنی؟

    ۱۵ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    همینو موندم خیلی زیادد بهش فک کردم ولی هیچکس به ذهنم نیومد

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عیب نداره، بزودی می‌فهمیم. دیگه چیزی تا فهمیدن ماجراها نمونده، این هفته پایانه

    ۱۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    من باز رفتم تو فکر حدیث یعنی کیه

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عمیقاً فکر کن، خیلی عمیق

    ۱۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    حدیث جونم من هر چی فک کردم نشد حالا منتظر میمونم تا پارت های بعدی بهتره چون عقلم اصلا نمیرسه 🤣چی به چیه و کی به کیه

    ۵ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی رو بخونید 😁

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه

    0

    عجب گیری کرده آشوب آخه عرفان ممکنه خیالات برش داره و باعث جدایی آشوب و محراب بشه ولی اگه تنها راه چاره جداییشون باشه بازم ارزش داره راستی میگن بی گناه تا پای چوبه دار میره ولی بالای دار نمیره پس حدیث جون واسه محراب این صدق نمیکنه آیا؟؟

    ۱۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صبور باشید، هفته آینده متوجه همه چیز خواهیم شد

    ۱۰ ساعت پیش
  • تارا

    1

    طفلی آشوب چقدر سخته کاری از دستش برنمیاد

    ۱۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره متأسفانه دیگه نمی‌شه کاریش کرد

    ۱۵ ساعت پیش
  • تارا

    0

    آشوب و مهراب جدا نشن 🤕🤕

    ۱۵ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    احتمالش هست :)

    ۱۲ ساعت پیش
  • تارا

    0

    شوخی نکن حدیث جونم این دوتا جدابشن من دق میکنم💔💔❤️ 🩹❤️ 🩹❤️ 🩹☹️☹️☹️😭😭

    ۱۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باید بگم که واقعاً احتمالش هست💔 متاسفانه

    ۱۱ ساعت پیش
  • Nana

    0

    واو مهام میخواست بگه خاله یعنی آشوب خاله مهامه

    ۱۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نمی‌دونیم، شاید

    ۱۲ ساعت پیش
  • Nana

    0

    اول اسم دستبند دوم M هست که فک کنم مهراب باشه

    ۱۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یعنی آشوب قراره توسط دستبند به مهراب برسه؟ خب این که نمی‌شه🤔اون دستبند داره آشوب رو راهنمایی می‌کنه به سمت شخصی که آشوب باید بهش برسه...

    ۱۲ ساعت پیش
  • لیلا

    4

    به جان خودم فهمیدم اینبار خواهر آشوب مادر مهامه به قرآن فهمیدم حدیث

    ۱۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انقدر مطمئنی؟!

    ۱۵ ساعت پیش
  • لیلا

    1

    حدیث ی چیزی الان به ذهنم اومد تو پارت های قبلی گفت که پسر و عروسش همه ی جا زندگی میکنن تازه اون پارت که پسر محافظ گفت میخواهیم بریم سفر محافظ گفت نمیام همون پارت یادمه عروس محافظ که اومد نگفت که با ویلچر اومد هیچی در مورد فلج بودن چیزی نگفت مهتا که فلج حدیث

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به مهتا شک کردی یعنی؟! آخه مهتا که جور در نمیاد کلاً🤦🏻 زن و شوهرن با مهام

    ۱۲ ساعت پیش
  • سرو

    0

    تا بود عرفان دیونه شده بود الان آشوب وکیل مملکت چقدر بهش فشاره که میخواد مهراب رو فراری بده امان از عشق که چه بلاهایی سر آدم میاره

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    غیرمنطقی‌ترین راه...بیچاره حق هم داره

    ۱۲ ساعت پیش
  • سرو

    0

    بچه ها حواستون بود مهام میخواست بگه خاله جان خودم میخواست بگه خاله حدیث مهام پسر خواهرشه وای وای

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خواهر کیه یعنی؟

    ۱۲ ساعت پیش
  • فاطمه

    0

    مرسی دختر پارت قشنگی بود

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم

    ۱۵ ساعت پیش
  • Fatima

    0

    یه حسی بهم میگه اشوب خاله مهامه

    ۱۶ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید

    ۱۵ ساعت پیش
  • ستایش

    1

    وایی نکنه عرفان بگه به یه شرط رضایت میدم اونم آشوب با من ازدواج کنه؟!😐

    ۱۷ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    دقیقا منم همین فکرو دارم

    ۱۷ ساعت پیش
  • ستایش

    0

    کاش اینجوری نشه من حس خوبی ندارم به پارتای بعدی

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا پارت هدیه داریم، ببینیم چی می‌شه

    ۱۵ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعید نیست!

    ۱۵ ساعت پیش
  • فاطمه

    0

    چرا محافظ هیچ کاری نمیکنه

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    محافظ رفته کلا

    ۱۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️