بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و هشتم :
بعد از خورد کردن سبزیها سری به تلفنش زد و با سیل تماسها و پیامهای شهاب روبرو شد.
ضربهای به پیشانیاش زد و با خودش گفت:
- تو رو کلاً یادم رفته بود
درب اتاقش را بست و با شهاب تماس گرفت
- چه عجب؟!... واقعاً رفتی پیش خانوادت منو کلاً یادت رفت
- ببخش، من که پیام دادم رسیدم
- همین؟ یه پیام دادی و رفتی
- اومدم گرم حرف زدن با مامان، بابا شدم حواسم از گوشی پرت شد... ببخش
خ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
بمیرم الهی خیلی بده درک میکنم
۱۶ ساعت پیشبهار
1واقعا خیلی از مردا ،اخلاقشون تو خونه با بیرون ،کلی تفاوت داره ،همه فکر میکنن عجب آدم خوبی هست، ولی زن وبچه اش، از دستش روز خوش ندارن ،روشا هم یکی از اون پدرا گیرش اومده.
۲ روز پیشرزا
3واقعا روشا حق داره از دست پدرش شاکی باشه ولی خب شهب هم بچم گناه داره مظلومه 😭
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1پدر منم همچین آدمیه.. تو برخورد با دیگران و خصوصا غریبه ها جوری مظلوم و خوش برخورد میشه که همه میگن بهترین مرد دنیاس این آدم ولی توی خونه.. بینگو.. کلا به یه موجود دیگه تبدیل میشه