هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و چهل :
قدم زنان به جایی میرفت که با سید رضا قرار داشت. چند تار از موهای طلاییاش بیتکلف از زیر کلاه بافتنی سیاه و شالگردن سیاهش بیرون زده بود. نهفقط هودی گشاد و مشکی تنش قرضیِ نازگل بود، بلکه این بار شالگردن سیاهی هم برای پوشاندن دهان و دماغش از او قرض کرده بود، چون شالگردن خودش را آن شب در جنگل به پای گرگ سیاه بسته بود.
همینطور که در طول جادۀ خلوت و ساکت از گوشه زیر سایۀ در
لطفا صبر کنید...
