پارت صد و چهل :

قدم زنان به جایی می‌رفت که با سید رضا قرار داشت. چند تار از موهای طلایی‌اش بی‌تکلف از زیر کلاه بافتنی سیاه و شال‌گردن سیاهش بیرون زده بود. نه‌فقط هودی گشاد و مشکی تنش قرضیِ نازگل بود، بلکه این بار شال‌گردن سیاهی هم برای پوشاندن دهان و دماغش از او قرض کرده بود، چون شال‌گردن خودش را آن شب در جنگل به پای گرگ سیاه بسته بود.


همین‌طور که در طول جادۀ خلوت و ساکت از گوشه زیر سایۀ در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️