پارت صد و سی و هشتم :

سیروان درحالی‌که متفکرانه سرش را تکان می‌داد گفت: این هم فکر بدی نیست.


نیش تک‌خال باز شد و دندان‌های زرد نفرت‌بارش حال سیروان را به هم زدند. سیروان گوشۀ لبش را خاراند و گفت: فقط در مورد هلگورد این‌جوری که می‌خوای در حالت بی‌دفاع بزنیش نامردیه.


زلدا به‌آرامی پلک زد و پوزخندی بر لبش جا خوش کرد. قهقهۀ تک‌خال هم در جنگل خوابیده در شب پیچید و گفت: اوه! جوانمرد! می‌خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mohana

    1

    از سیروان و تک خال و زیدا متنفرمم

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️