هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و سی و هشتم :
سیروان درحالیکه متفکرانه سرش را تکان میداد گفت: این هم فکر بدی نیست.
نیش تکخال باز شد و دندانهای زرد نفرتبارش حال سیروان را به هم زدند. سیروان گوشۀ لبش را خاراند و گفت: فقط در مورد هلگورد اینجوری که میخوای در حالت بیدفاع بزنیش نامردیه.
زلدا بهآرامی پلک زد و پوزخندی بر لبش جا خوش کرد. قهقهۀ تکخال هم در جنگل خوابیده در شب پیچید و گفت: اوه! جوانمرد! میخو
لطفا صبر کنید...

Mohana
1از سیروان و تک خال و زیدا متنفرمم