پارت چهل و ششم :
لیلیان با همون خونسردی لعنتی از اتاقم بیرون رفت؛ انگار نه انگار چند ثانیه پیش تا مرز اینکه سر از تابوت در بیاره پیش رفته بود.
با فک قفل شده و دست های مشت شده، مسیر رفتنش رو نگاه کردم.
صدای قدم هاش که دور شد، تازه فهمیدم چقدر دلم می خواد یکی رو خفه کنم.
مارسلو نزدیکم شد و درست مقابلم ایستاد.
مارسلو_ فکر نمی کنی یکم مقابلش خودداری؟
آروم سرم رو به طرفش چرخوندم.
با قیاÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ماهی
0کیانا جان لطفا تایمشو کم نکن مثل قبل ۳۰ دقیقه و بیشتر بذار عاشق رمانتم💋