سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت سوم :
صدای داد عصبی رسول هم از کنار دستش بلند شد:
- اِشخَبُرکم؟ اِشْوی بِهدای. «چه خبرتونه؟ یکم آرومتر».
صادق خندان دستش را بلند کرد و گفت:
- خلیهم، یهال. «ولشون کن، بچهن».
رسول عصبی جواب داد:
- یهال حِطو الحوش علی رؤسهم؟ «بچهن خونه رو گذاشتن رو سرشون»؟
بعدم بلند رو به محمد که کنار رؤیا روی چمنهای نسبتاً زرد نشسته و او هم با خنده به بچهها نگاه میکرد، داد زد:
- محمد، سِکِت وُلدِک. شوف اشلون لَعَب یولَه! حطو حوش علی الراس. «محمد پسرتو ساکت کن. ببین چه قشقرقی راه انداخته! خونه رو زده رو سرش»!
حالا همهی پسرها حتی امیرعلی که بالأخره خودش را از آب بیرون آورده بود، به دنبال امیر ماشین به دست میدویدند. محمد دستش را سایبان چشمانش کرد تا بتواند از پس نور خورشید آنها را بهتر ببیند و با خنده داد زد:
-اوو! چند نفر علی فرد نفر؟ ایصیر عدکم رحم. «اوو! چند نفر به یه نفر؟ رحم داشته باشید».
بعد هم رو به رسول که همراه صادق و علی زیر آلاچیق نشسته بود، درحالیکه به بچهها اشاره میداد، داد زد:
- فقیر اِبنی، ظال بالوسطه الوحده. انوب اِدگولین سُواه یولَه. انتِ دِ شوف؟ «بیچاره بچهم، اون وسط تنها مونده. بعد میگی قشقرق راه انداخته. خودت ببین»
بلند شد و درحالیکه به سمت بچهها میرفت، دستهایش را از هم باز کرد و داد زد:
- امیر بویه، ارکض تعال اِهنا. بالا شوف یاهو ایاذیک؟ بَعِد عیونی یا الله، زورهُم وُصُل علی الیاهِل. «امیر بابایی بدو بیا اینجا. ببینم کی میخواد اذیتت کنه؟ ببین تو رو خدا زورشون به یه بچه رسیده».
امیر خوشحال از دیدن یک حامی، ماشینش را محکم بغل گرفت و امیر علی را که تقریباً به او رسیده بود، دور زد و به سمت محمد دوید. وسط راه و نزدیک به استخر پایش روی ریگ گرد و کوچکی لغزید و با سر زمین افتاد. ماشین از دستش رها شد و با برخورد به لبهی استخر صدای بدی داد و بعد درون آب افتاد. امیر کمی سرش را بالا گرفت و با چشمان اشکینش به عاقبت ماشینش نگاه کرد. پسرها دست از دنبال کردن امیر برداشتند و با دیدن ماشین به فنا رفته، چیزی را زیر لب غرغر کردند و بعد دویدند تا به بازی قبلیشان ادامه دهند. رؤیا دامن ماکسی آبی رنگ و خالخالیاش را کمی بالا گرفت و به سمت پسرش دوید و زودتر از محمد به او رسید. او را با نگرانی از روی زمین بلند کرد و خاکهای لباسش را تکاند و سرتا پای او را ورانداز کرد تا مطمئن شود زخمی نشده بعد هم با ناراحتی غرغر کرد:
- هَی شینهی مِن لعب؟ لو مکسور مِنِک وصل؟ حتی ماتعرف تَلعب! شوف من راسک الرجلیک اَتِکَثف. «آخه این چه بازیایه؟ اگه جاییت میشکست؟ حتی بلد نیستید چطور بازی کنید. نگاه تو رو خدا، سرتا پات کثیف شده».
امیر ناراحت و غمگین به آب استخر نگاه کرد و گفت:
- سیارتی طاحت بالمای، سیارتی بالمای. «ماشینم افتاد تو آب، ماشینم تو آبه».
محمد به سمت استخر رفت و پا به درون آب نیمه گرمش گذاشت و با دستانش به دنبال ماشین گشت. وقتی ماشین را پیدا کرد آن را از آب بیرون آورد و آن را کنار پای امیر گذاشت. از لباسهایش آب میچکید؛ اما نگاه نگرانش امیرش را میکاوید. امیر ماشین پر از آب را تکان داد و گفت:
- بویه یشتغل؟ «بابا کار میکنه»؟
محمد ماشین را از دستش گرفت و همانطور که وراندازش میکرد، چند ضربه به آن زد تا آبش را خالی کند و گفت:
- ماِدری، خِل شوف. «نمیدونم، بذار ببینم».
لطفا صبر کنید...
