پارت دوم :

او سالیان زیادی را زیر نور آفتاب بر روی زمین‌های زراعی جان داده بود و بعدها با پایی که در آن سال‌های دفاع مقدس، علیل شده بود و بدون همسری که خیلی زود جفای روزگار او را از او گرفته بود و دلِ تنگ و پر شورش را به حال خود رها کرده بود تا به تنهایی بار سنگین تربیت سه پسر و دردانه دخترش را به دوش بکشد، خود را به امروز رسانده بود؛ به این آسایش دوران پیری و کهولت. داد امیر بلندتر شد:
- یِدّی شوف خذو منی سیاره! « بابابزرگ ببین ماشینمو بردن».
پسرها که همگی از امیر بزرگ‌تر بودند بالاخره ماشین را از او گرفته بودند و بی‌توجه به داد و بیدادها و اعتراض‌هایش با آن بازی می‌کردند. لب‌های امیر به سمت پایین کج شده بود و چشمان ناراحتش می‌رفت تا از عصبانیت پر آب شود. وقتی تلاشش نتیجه نداد. با قدم‌هایی که از قصد آنها را به روی زمین می‌کوبید به سمت صادق آمد و خودش را درون آغوشش جای داد. دست صادق به دورش حلقه شد. امیر درحالی‌که با انگشترهای خاکستری و آبی‌ش ور می‌رفت، نق زد:
- دائماً یحاچونی بالزور. سیارتی هم خذوها منی. ما یلعبونی. یِدّی اشتریلی سیاره غیر های. های نوبه اشتریلی سیاره صدگ و لا تخلیهم یخذونا منی. لو رادو یاخذونه منی طِگهم. «همش بهم زور می‌گن. ماشینمم بردن. بازیمم نمی‌دن. بابابزرگ واسم یه ماشین دیگه بگیر. این‌دفعه یه راستکی بگیر. بعد هم نذار ازم ببرنش. اگه خواستن ببرن بگیر بزنشون».
صادق خندید و روی سر امیر را بوسید. امیرش بوی بهشت می‌داد. سرش را خم کرد تا آن شمیم بهشتی را عمیق ببوید. ناگهان امیر سرش را به سمتش چرخاند و معترض گفت:
- تشتریلی بعد، لا؟ «می‌خری دیگه، نه؟»
صادق چشمان ریز شده از آفتاب مستقیم روی صورتش را به نگاه تخس امیر دوخت و گفت:
- اِشتری، معلوم اشتریلک. بس عندی شرط. «می‌خرم، معلومه که برات می‌خرم. ولی یه شرط دارم».
امیر پایش را عصبی تکان داد و باز نق زد:
- اَه، کل اشروط، شینهو من شرط؟ «اَه، همش شرط، حالا چه شرطی؟»
صادق با مهربانی نگاهش کرد و گفت:
- شرط لی تکبر. تکبر واید. «به شرطی که بزرگ بشی. خیلیم بزرگ بشی».
و بعد خم شد تا او را ببوید که امیر از بغلش پایین پرید. ایستاد سرتق دست به کمر برد و گفت:
- بعد گول ماتشتری. هِسه انا یِمت اکبر! اصلاً مو قبول. انا هِسه ارید. «یه دفعه‌ای بگو نمی‌خری دیگه. آخه من تا کی که بزرگ بشم! اصلاً هم قبول نیست. من همین حالا می‌خوام.»
و پایش را برای به کرسی نشاندن حرفش محکم به زمین سنگ‌فرش زیر پایش کوبید. صادق اصلاً نمی‌توانست شیرین بازی‌‌های او را ببیند و نخندد:
- گِتلک اِشتری. اِنت لازم اول تِکبُر حتی یِصیر علی الگدک. «گفتم که می‌خرم. شما اول باید بزرگ بشی تا بتونی توش جا بشی».
امیر باز پا به زمین کوبید:
- اَه، اَه، انا یِمْتِ اَکبُر؟ انا اصلاً ما اکبُر. «اَه، اَه، من کی بزرگ بشم؟ اصلاً هم بزرگ نمی‌شم.»
و همان‌طور پا کوبان درحالی‌که هنوز هم نق می‌زد به سمت پسرها رفت تا ماشینش را پس بگیرد:
- صحیح بویه؟ «درسته، بابا»؟
صادق نگاهش را از امیر گرفت و سوالی به رسول و علی که کنارش نشسته بودند، نگاه کرد. رسول شروع به توضیح مسئله‌ای کرد و صادق با دقت به او گوش کرد؛ اما قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد، صدای داد و فریاد امیر و پسرها بالا رفت:
- کِظیت، کظیت. بعدها مااطیکم. «گرفتمش، گرفتمش. دیگه بهتون نمی‌دم».
امیر علی در حالیکه در آب استخر دست و پا می‌زد، عصبی داد زد:
- لو اِنطِیک! «اگه گرفتمت»!
سهرابم با آن هیکل درشت و چاقش به دنبالش می‌دوید و داد می‌زد:
- اَموتک، هِسه رجع الی. «می‌کشمت، همین الآن پسش بده».

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️