پارت صد و چهارم :
شاهان انگار که تیر خلاصی به میانهی حیرتش خورده باشد، سرش را برمیگرداند. نگاه نافذش برای لحظهای روی صورت رنگپریده و چشمهای خیس آرام میخکوب میشود. سپس، انگار که طاقت این همهبیپناهی را نداشته باشد، تکخندهای کوتاه، تلخ و سرشار از ناباوری از ته گلویش رها میکند؛ خندهای که بیشتر به آهی سنگین شبیه است:
- خسته نباشین واقعاً. نکنه الان تازه متوجه شدین؟
- نه خب... تا حالا م
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Yegane
0این دیگه زیاده رویه..آراد از تو انتظار نداشتم..نکنه که..نه اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم..نگینن بخداا ما داریم میمیریم اینا زودتر بهم برسن دختر تو یهو یکیو برای خرابکاری وارد میکنی افسرده شدم..😭 بچم آرام(بچم آراد)ولی خب آرام واقعا باید میگفتت حقیقتوو به شاهان..همه اشون دارن بازی میخورن..
۴۲ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0ببخشیدا ولی الان چه انتظاری داری از آراد وقتی خودت با شاهانی🤔