پارت پنجاه و ششم :

باهم وارد خانه شدند و روشا چمدانش را به اتاق خودش برد.
لباس‌هایش را عوض کرد و به پیش مادرش در آشپزخانه رفت.
سبزی‌های روی میز، قابلمه بزرگ روی گاز و بهم ریختگی آشپزخانه خبر از یک مهمانی بزرگ می‌داد
- خبریه؟
- بابات باز واسه شب مهمون دعوت کرد و کلی ارد داده... آش و فسنجون و ...
روشا کلافه روی صندلی نشست
- بیخود... نمیبینه شما پا و کمرت درد میکنه... مهمون دعوت میکنه زحمت بکشه شا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    تازه متوجه شدم روشا از پس پدرش بر نمیاد ومیخواد عقده هاشو سر شهاب خالی کنه ..عجب پدر سنگدلی

    ۴ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    میخواد تاوان حرفا و زخماشا پس بگیره ازش

    ۲ ساعت پیش
  • مهسا

    5

    اونقدر پدر مزخرف و رومخ اینطوری توی کشور وجود داره که نمیدونین.. خصوصا قدیمیا..

    ۲۱ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اااخ جون که شمام اردشیرخان رو دوست ندارین

    ۶ ساعت پیش
  • بهار

    0

    بیشتر از روشا دلم برا شهاب میسوزه،چون اینقدر الان روشا دلش شکسته که ممکنه هر کاری سر شهاب بده☹️

    ۱۵ ساعت پیش
  • ریحان

    7

    چه پدر مزخرف و دیکتاتوری

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️