خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و هشتم :
پریایی که من دیدم کینهای از من بدل داشت که به این سادگی حل نمیشد. ولی واقعاً چرا؟ من و پریا که با همه اختلافاتمون همیشه باهم کنار میآمدیم. درسته که عصبی بود و خیلی زود از کوره در میرفت ولی مهربان بود، حواسش بهم بود. همیشه میگفت من حرصش میدم و باید مراقبم باشد. این حمایتش را دوست داشتم. وقتایی که خیلی میخواست لوسم کند عسلم صدایم میزد من هم با خنده میگفتم " سرت کلاه گذاشتن، آب شکرم"
با ی
لطفا صبر کنید...
