خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و نهم :
اوضاع که کمی آرام شد رو به پریا گفتم:
- یکم باهم گپ بزنیم؟
- بزنیم
منتظر بودم از جایش بلند شود تا باهم قدم بزنیم ولی وقتی خونسردیاش را دیدم، با تعجب گفتم:
- اینجا؟
- آره... عیبش چیه؟ همه در جریان همه چیز هستن که
آخه دختر بله همه در جریانن ولی من بدبخت بیخبرم از همه جا.
نفس عمیقی کشیدم و آب دهانم را قورت دادم
- بیین پریا من... من میخوام همه چیز رو فراموش کنم، نمیخوام دÙ
لطفا صبر کنید...
