درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت پنجاه و چهارم :
کت چرم اش را در می آورد و بدون حرف روی شانه هایم می اندازد.
شانه های پهن و سینه ستبر اش نیمی از پیاده رو را گرفته است و او مجبور می شود مدام به بقیه راه بدهد.
با خنده نمی توانم خودم را کنترل کنم.
- وای خیلی بزرگی خدایی.
می خندد و چیزی نمی گوید.
کنار هم روی جدول می نشینیم و باقالی داغ می خوریم.
گلپر و نمک و فلفل به اندازه می زند به ظرف من، و من در این مدت کوتاه خیره چشم هایی مÛ
لطفا صبر کنید...
