نهان به قلم معصومه علیایی
پارت شصت و ششم :
چادر را از سرش باز کرد و پس از قرار دادنش درون کیفش، نفس عمیقی کشید و به راه افتاد.جادهای خلوت با آفتابی سوزان پذیرای قدمهایش شده بود.سانت به سانت تنش خیس عرق شده بود، گویی گرمای هوا قصد داشت ذوبش کند.
تیغ تیز خورشید بی رحمانه روی صورتش کشیده میشد و هرم نفسهای باد چنان تنش را میسوزاند که گویی وسط خندقی که دور تا دورش در حال آتش گرفتن است حبس شده.خشکی گلویش به حدی رسید که در نهای

لطفا صبر کنید...

محرابی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
یا خدا همون اول کاری گیر افتاد که. چه صحنه ترسناکی واقعا خدابه داد بیتا برسه. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت عزیزم