نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و پنجم :
پشت در خشکم زد و قلبم تند تند می کوبید. لعنتی چطور فهمید؟ اون لعنتی چطور فهمید که کار من بود؟
با کلافگی خودم رو به اتاقم رسوندم و در رو محکم بستم. مثل مرغ سر کنده ای از این سر اتاق به اون سر می رفتم و اون فضای کوچیک رو میلیون ها بار متر کردم. درحالیکه از استرس ناخونام رو می خوردم زمزمه کردم:
-لعنتی من...من نکشتمش. من فقط خواستم گم و گورش کنم تا از جزیره بره ولی اون سگ بازیگوش لعنتی به سمتÙ
لطفا صبر کنید...

بهار
0چی شد کی بود من منتظر بودم سایکو اونو یه گوشه گیرش بیاره فکر نکنم ک سایکو باشه چون سایکو بوی خوب میده