پارت پنجاه و پنجم :

پشت در خشکم زد و قلبم تند تند می کوبید. لعنتی چطور فهمید؟ اون لعنتی چطور فهمید که کار من بود؟
با کلافگی خودم رو به اتاقم رسوندم و در رو محکم بستم. مثل مرغ سر کنده ای از این سر اتاق به اون سر می رفتم و اون فضای کوچیک رو میلیون ها بار متر کردم. درحالیکه از استرس ناخونام رو می خوردم زمزمه کردم:
-لعنتی من...من نکشتمش. من فقط خواستم گم و گورش کنم تا از جزیره بره ولی اون سگ بازیگوش لعنتی به سمتÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    چی شد کی بود من منتظر بودم سایکو اونو یه گوشه گیرش بیاره فکر نکنم ک سایکو باشه چون سایکو بوی خوب میده

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️