پارت پنجاه و چهارم :

یک‌سری کارهایی بود که روشا باید قبل از رفتن انجام‌شان میداد؛ مثلاً باید اول سری به امیرعلی می‌زد، با شهاب برای چند روز خداحافظی می‌کرد و کارهای مقاله‌اش را تا حدی جلو می‌انداخت.
تمام شب را به کارهای مقاله رسید و روز بعد، بجای آخرین کلاس به خانه امیرعلی رفت
- شهاب من کلاس استاد عبادی رو نمیام
شهاب با تعجب ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- چرا؟
- فردا میخوام برم یه سر به خانو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️