ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و چهل و پنجم :
در باز شد و پندار همراه پونه و کوهیار وارد اتاق شدند. از دلآسا خداحافظی کردم و بدون اینکه حتی نگاهی به آنها بندازم، گفتم:
ـ پندار، بیا گوشی رو بگیر
پندار گوشی رو از دستم گرفت. پونه با لحنی آروم گفت:
ـ من معذرت میخوام… نباید اون حرفها رو میزدم
نگاهم رو بهش دوختم، اما سردی نگاهم دست خودم نبود. شاید هم بود، اما دیگه رمقی برای پنهان کردن دلخوریام نداشتم
سعی کردم لحنم
لطفا صبر کنید...

aram
0الهی بچم🥺مرسی ازت نویسنده جونی عالی