پارت سی و دوم :
در آن طرف دیوارهای استدیو، باران سنگینی میبارید.
پسر جوانی نزدیک یک ساختمان سفید، زیر درختی ایستاده بود و در حالی که سعی داشت خودش را از باران سیلآسا در امان نگه دارد، با موبایلش صحبت میکرد. در سمت دیگر خیابان، مزدای سیاهی به چشم میخورد که خاموش و بیحرکت، چند دقیقهای میشد آن جا توقف کرده بود.
راننده، لحظهی کوتاهی چشم از پسر گرفت و صفحهی روشن موبایلش را بررسی کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
سوگند
1احساس میکنم اونی دورش پرخون بودسامان بود چون قرار بود کوله پشتی دناروبراش بیاره
۲ روز پیشسلام
0آره احتمالا
دیروزاَسماء
0بلاخره یکی اومد کمک چرا همه چی پیچید بهم مهیار چرا همچین میکنه
۲ روز پیش
نگار حبیبی | نویسنده رمان
مهیار از اون زمانی که انگلیسی پروندن وسط فارسی حرف زدن رو کنار گذاشت، رد داد. این یه نشونه از این بود که حالش سر جاش نیست :)
۲ روز پیشکلوپاترا
0وایی آرمان بود؟؟ بلاخره اومده؟ طرحواره منظورش چی بود؟
۲ روز پیشسیمین
0طرحواره به آسیب های درونی میگن طرح واره تو روانشناسی
۲ روز پیش
نگار حبیبی | نویسنده رمان
منظور شکل یا طرحی هست که لکه های خون روی لباس درست کردن :) چون تاریکه سیاه به نظر اومده و شکل مشخصی نداشته.
۲ روز پیشسوگند
1آرمینه؟؟آرمینه😍😍توروخدابگوکه آرمینه.حسم بهم میگه آرمین تواین مشکلات ماورایی به دنا کمک میکنه
۲ روز پیشسرو
0وای خدا مهیار عجب خریه خدایی معلوم نیست کدون بدختی رو هم کشته
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

سلام
1آرمین بالاخره اومد. اونم که توی اتاق دیگه خونی افتاده بوده حتما فرشاد یا سامان بود، که مهیار کشته اونو😯