سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت بیست و دوم :
شاخه گل درون دستش را همراه بسته کوچکی روی میز مقابل سیما گذاشت .
صندلی را کنار کشید و مقابل دختر جوان نشست :
-خیلی وقته رسیدی ؟
نگاه سیما از پیشکشهای آیدین جدا شد و روی صورت او نشست :
-تقریبا نیم ساعت ،چهل دقیقه ای میشه .
آیدین پنجه هایش را درهم فرو برد و گفت :
-ببخشید ...یهو مغازه شلوغ پلوغ شد .
-ایرادی نداره ...تلفنی گفتی ...پیش میاد .
آیدین لبخندی زد .دختر جواÙ
لطفا صبر کنید...
