سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت هفده :
وارد خانه که شد از داخل حیاط گفت :
-سلام مامان ...میرم بالا زود میام .
صدای مادر او را درجا نگاه داشت :
-بیا تو حالا ...
نفس در ورودی را باز کرد .
سرش را داخل برد تا ببیند مادر چکاری با او دارد .
چشمش که به زن عمو افتاد حرفها قلمبه شد و روی دلش ماند .
دیدارقبل برایش زنده شدو کلمه به کلمه حرفهای زن در سرش پیچید .
نفسش تنگ شد.
حتی برای گفتن سلامی کوتاه بالا نمی آم
لطفا صبر کنید...
