پارت شانزده :

فصل چهارم


از دانشگاه که بیرون آمدند رو به نفس کردو گفت:
-میخوام یه سر برم پیش بابا ببینم میتونه کاری کنه یا نه ...
نفس به نرمی گفت :
- خوب یعنی نمیخوان واسه شرکت به اون بزرگی دیگه کارمند بگیرن ؟
سروین لبش را پایین کشید وگفت:
-افتاده تو انحصار وراثت ...بچه هاش هرکدوم یه ور دنیان.
فقط زنش و یه دخترش اینجان که اونام گفتن ما ازپسش برنمیایم .
شرکتو گذاشتن مزایده ..

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️