سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت شانزده :
فصل چهارم
از دانشگاه که بیرون آمدند رو به نفس کردو گفت:
-میخوام یه سر برم پیش بابا ببینم میتونه کاری کنه یا نه ...
نفس به نرمی گفت :
- خوب یعنی نمیخوان واسه شرکت به اون بزرگی دیگه کارمند بگیرن ؟
سروین لبش را پایین کشید وگفت:
-افتاده تو انحصار وراثت ...بچه هاش هرکدوم یه ور دنیان.
فقط زنش و یه دخترش اینجان که اونام گفتن ما ازپسش برنمیایم .
شرکتو گذاشتن مزایده ..
لطفا صبر کنید...
