خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و هفتم :
به زور خودم را کمی نزدیکتر بردم و دستم را به سمتش دراز کردم. انگار از دیدنم تعجب کرده بود. درست مثل من که بی خبر از آمدنش بودم.
- سلام عزیزم... خوش اومدی
با تردید با من دست داد
- سلام... ممنون
همگی وارد ساختمان شدند ولی من هنوز همانجا بودم. کیوان بچه به بغل به کنارم آمد.
- ببین بچشون چه خوشگله... اسمش دلوین
نگاهش کردم
دلوین را میشناختم. روزی که به دنیا آمده بود به دید
لطفا صبر کنید...
