پارت بیست و سوم :
صبح بالگدی که زرین به در اتاق وارد کرد از جا پرید، همانجا کنار نایلونها روی زمین خوابش برده بود. هاج و واج و دستپاچه بلند شد و به زرین نگاه کرد.
_ ببخشید... آتیه بیدار شده؟
زرین نگاهی متفکرانه و کنجکاوانه به لباسها و خوردنیها و بعد به تخت و منیژه انداخت.
_ چی شد؟ کی رفت؟
دستی به موهای آشفتهاش کشید و نگاهش را با ناراحتی پایین کشاند.
_ شب نموند... فقط اینارو گذاشت و اتمام
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😂😂
۷ روز پیشسالی
1دیگه کوثر چه بدبختیه که دلش می خواد اونجا موندگار شه🫢
۷ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
همین
۷ روز پیشمیم
1چه به خودشم گرفته تورج نکبت،حتما یه چیزیرتو من دیده ،نخیر یکی خاک برسرتر از خودته 😁
۷ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😂😂❤️
۷ روز پیشمیم
1ای کوفتت بشه زرین از اون چهارتا آت آشغالم نگذشت،تو کریم درد یه ساعته بگیرین که نفس راحت همه بکشن از دستتون ایشالا 🙏🏻🥰
۷ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آمین😄
۷ روز پیشمیم
1این تورج همون جناب دکتر مفنگی بود که مطبش گوشه حیات بود؟🤭
۷ روز پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
نه تورج اون نیست
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

سالی
1تورج چه خودشو جدی گرفته گمشو بابا🤣