پارت بیست و چهارم :

بعد از کمی اسب‌سواری میان دشت سرسبز و گپ‌وگفتی صمیمانه، سروش رو به پدرش گفت: برگردیم... نگران سیاوشم، حالش بد نشه!
جمشیدخان سری تکان داد و گفت: آره، داشتم به همین فکر می‌کردم. اصلا دوست ندارم ایرج‌خان از حال سیاوش باخبر بشه، ممکنه درمورد جواب دادن روژان تردید کنه!
با موافقت جمشیدخان، هردو افسار اسب‌شان را کشیدند و سمت عمارت راه افتادند. کمی بعد، وقتی وارد محوطه‌ی عمارت شدند، دو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️