ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت بیست و یک :
*
همانقدر که فرهاد زهره را میشناخت و از نیت او باخبر بود، زهره هم پسرش را میشناخت. میدانست بیرون زدنش از خانه برای این بود که کنار بهروز و پری سیما نباشد. برای همین هم تماسهایش پایانی نداشت. یا خودش پشت هم زنگ میزد، یا فرامرز را وادار میکرد تا با برادرش تماس بگیرد و از او بخواهد که زودتر خودش را به خانه برساند. فرامرز زنگ میزد و فرهاد با بدخلقی جواب میداد و آمدنش
لطفا صبر کنید...
