ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت سی و هفتم :
مبهوت چشم باز و بسته میکنم؛ گویی قلبمرا درون گودالی از مذاب انداختهاند که آنچنان شروع به جیزجیز میکند.
بخشبخشاش داشت میسوخت.
آب نداشتهی دهانمرا میبلعم و خیره در سیاهچالهی نگاهش میشوم:
_ ممنو...
همان لحظه درب با نوای بلندی باز شده و نگاهم همزمان با هامون سوی کوروشی که خود معذب شده بود و سرش را تنها داخل آورده بود؛ میچرخد.
_ دِآخه الان به من میگید خØ
لطفا صبر کنید...

عاطی
1امیدوارم پارت گذاریتون سریعتر انجام بشه