پارت سی و هفتم :

مبهوت چشم باز و بسته می‌کنم؛ گویی قلبم‌را درون گودالی از مذاب انداخته‌اند که آنچنان شروع به جیزجیز می‌کند.
بخش‌بخش‌اش داشت می‌سوخت.
آب نداشته‌ی دهانم‌را می‌بلعم‌ و خیره در سیاه‌چاله‌ی نگاهش می‌شوم:
_ ممنو...
همان لحظه درب با نوای بلندی باز شده و نگاهم همزمان با هامون سوی کوروشی که خود معذب شده بود و سرش را تنها داخل آورده بود؛ می‌چرخد.
_ دِآخه الان به من می‌گید خØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    امیدوارم پارت گذاریتون سریعتر انجام بشه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️