ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت سی و ششم :
قدم تند میکنم سوی درب چوبی سفیدرنگ که پرستار با آن روپوش روشناش و گوشیپزشکی دور گردنش راهام را سَد میکند.
_ عزیزم؟ چکارش میشید مگه؟
نگاهی که برق دردنش نشئت از بهوش آمدن هامون میگرفت را ریز کرده و سر بلند میکنم.
یک سروگردن از من بلندتر بود.
_ همکاریم... بزارید برم باید ببینمش
چشمان میشی دختر اعتراض شاکی برروی رخسارم میگردد و تا لب برای اعتراض میگشاید
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0خبلی ممنون بابت پارت موفق باشی 💚
۴ هفته پیشنانا
3صدف ماهایی که مخاطب بودیم همه چیز یادمون رفت، تو چه جوری یادته؟😭💔
۴ هفته پیشنانا
1بعد از این پارت گذاری مرتبه؟
۴ هفته پیشNina
0اون لکه قهوه ایا که هامون بهشون اشاره کرد گیجم کردن متوجه نشدم چیو میگه. چیزی بوده که تا قبل اینجا توصیحش داده شده؟ (چون یادم نمیاد) یا هنوز نه؟
۴ هفته پیشNina
1بزرگ.. بزرگ و قوی.. بزرگ و مهربان.. خدا خفت نکنه پریزاد🤣
۴ هفته پیشزری
2وایی خوش برگشتیی جییگرر
۴ هفته پیشزهرا
2کل داستان یادم رفته نمدونم کجا بودیم اصلا با این حال خوش برگشتی صدف جان
۴ هفته پیشغزال
1خوشش برگشتی دختر🤍
۴ هفته پیش
صدف رخشانی | نویسنده رمان
عزیزدلی 🥲🥲
۴ هفته پیشرز
0کوروش هم روی پریزاد کراش زدهه صدفف و اینکه پریزاد الان عاشق هامون شد یعنی؟
۴ هفته پیشمهسا
1خوشمان آمد کاش زود زود پارت بدی،پارتگذاری انقدر با فاصله است که اصلا رمان و فراموس میکنیم
۴ هفته پیش
صدف رخشانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم، ازین به بعد سر تایمشه💖
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Lily
0ای پریزادد چرا انقدر تابلویی اخه😂😭این همه نگرانی برای پسری که یه مدته میشناسیش زیادهه واقعا هامونم یکم مشکوک میزنه احساس میکنم کاسه ای زیر نیم کاسشه