پارت یازده :

اگر فیروزه می‌خواست از حسرت‌ها و پشیمانی‌هایش بگوید، باید خیلی به عقب برمی‌گشت. به همان جنگلِ سرسبزِ پشت کوهستان که شبنم‌های صبحگاهی رویش جا خوش کرده بودند... نه، باید برمی‌گشت به همان شبی که انگار صدای داراب‌خان جادویش کرده بود و او پنجره را باز کرد.
فیروزه دیگر توانِ تحمل نداشت. با صدایی که نصفش التماس بود و نصفش آه، گفت: «آخه چرا داراب خان... چرا این‌قدر با من تند و گستاخانه رفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت داراب خان در رمان عروس داراب داراب خان
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عروس داراب فیروزه
تصویر شخصیت امیر در رمان عروس داراب امیر
تصویر شخصیت فرناز در رمان عروس داراب فرناز
تصویر شخصیت جمشید در رمان عروس داراب جمشید
تصویر شخصیت قلمرو نوشاد در رمان عروس داراب قلمرو نوشاد
تصویر شخصیت عمارت خانواده تهمتن در رمان عروس داراب عمارت خانواده تهمتن
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    یعنی میخاد فیروزه رو به دام بندازه چون میخاد قبل از عروسی فرناز رو فراری بده

    ۴ روز پیش
  • زینب

    0

    واقعا که خودشیفتس و فرناز هم باید فرار کنه 😆

    ۵ روز پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    داراب خیلی بچه پرروعه اما دوستش دارم 😎

    ۵ روز پیش
  • Mah

    0

    من فقط منتظر فرار فرنازم

    ۵ روز پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    زود به خواسته ات میرسی 😁

    ۵ روز پیش
  • ماهونیا

    0

    عالی بود دست نویسنده درد نکنه

    ۵ روز پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️