عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت یازده :
اگر فیروزه میخواست از حسرتها و پشیمانیهایش بگوید، باید خیلی به عقب برمیگشت. به همان جنگلِ سرسبزِ پشت کوهستان که شبنمهای صبحگاهی رویش جا خوش کرده بودند... نه، باید برمیگشت به همان شبی که انگار صدای دارابخان جادویش کرده بود و او پنجره را باز کرد.
فیروزه دیگر توانِ تحمل نداشت. با صدایی که نصفش التماس بود و نصفش آه، گفت: «آخه چرا داراب خان... چرا اینقدر با من تند و گستاخانه رفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زینب
0واقعا که خودشیفتس و فرناز هم باید فرار کنه 😆
۵ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
داراب خیلی بچه پرروعه اما دوستش دارم 😎
۵ روز پیشMah
0من فقط منتظر فرار فرنازم
۵ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
زود به خواسته ات میرسی 😁
۵ روز پیشماهونیا
0عالی بود دست نویسنده درد نکنه
۵ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۵ روز پیش
لطفا صبر کنید...

هانا
0یعنی میخاد فیروزه رو به دام بندازه چون میخاد قبل از عروسی فرناز رو فراری بده