عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت هشتم :
فیروزه اصلاً فکرش را هم نمیکرد کلماتی که خودش گفته بود، اینطوری مثل بومرنگ به خودش برگردند. احساس کرد نفَس کشیدن توی آن فضا یکدفعه سخت و سنگین شد. همان لحظه چشمش به مشتِ گرهشدهی فرناز افتاد که کنارش خفیف میلرزید؛ به خودش آمد و خودش را جمعوجور کرد:
— «از اینکه این فرصت رو بهم میدید تا لطفتون رو جبران کنم، ممنونم داراب خان.»
دارابخان که تمام این مدت چشم از فیروزه و
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

نسترن شاکر | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داشتی شبنم جان 😍😎🦋
۶ ساعت پیشآذر
0میشه پارا گذاری بیشتر بشه واقعا دو روز در هفته خیلی کمه مخاطب خسته میشه
۲۲ ساعت پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
تلاشم رو میکنم 😊 اما اگه نشد قول میدم پارت های طولانی بذارم🦋
۱۸ ساعت پیشآذر
0مرسی نسترن جون
۱۴ ساعت پیشآذر
0خیلی خیلی قشنگ بود
۲۲ ساعت پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
خوشحالم ازش لذت بردی ♥️🌸🦋
۱۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

شبنم
0بسیار عالی بود لذت بردم خیلی زیزا وقشنگ نوشته شده ممنونم