عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت ششم :
دارابخان در برابر فیروزه که به پایش افتاده بود، به آرامی روی یک زانو نشست و به چشمان او زل زد. چشمان پر از اشک فیروزه زیر نور مهتاب میدرخشید: «اگه نخوام در حقت لطف کنم چی؟»
واضح بود که اینجور رابطهها عاقبت خوشی ندارد. حرفهای فرناز دربارهٔ اینکه درگیر شدن با خاندان دارابخان شگون ندارد… باید حرفهایش را جدّی میگرفت؛ اما دیگر کار از کار گذشته بود و این پشیمانی، نوشداروی بØ
لطفا صبر کنید...
