پارت شصت و یک :

***
- چقدر هوا خوبه امشب، پیاده نشیم؟
تکیه‌اش را به صندلی داد و با لبخند زدنی، جواب داد:
- امشب هوایِ دل من طورِ دیگه‌ای خوبه کیمیا، می‌دونی بخاطر چی؟
کیمیا که علت را می‌دانست، ولی پیچ و تابی با ناز به گردنش داد و با قدری جلو کشیدن بالا تنه‌اش سمت پدرام، گفت:
- خب معلومه، بخاطر حضور من.
پدرام را با این حرفش به خنده وا داشت که کیمیا تصنعی اخم کرد و گفت:
- چرا می‌خندی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    1

    مرسی حدیث مرسی معصومه بازم مثل همیشه گل کاشتی و من چقدر بیشتر از پدرام و هاتف حالم بهم میخوره بخصوص هاتف که هیچ حسی نسبت به بچش نداشت واقعا متنفر که هیچ میخوام بلا بیارم از دستشون🤬💙💙

    دیروز
  • نگار

    1

    واقعا خسته نباشید گلای خوشگل خودم عالی بود دمتون گرم🙏🏻🙏🏻💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربون شما

    دیروز
  • نگار

    1

    فدایی داری دختر❤️💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت نگار جان

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    فدات معصومه جونم🥰💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    دیروز
  • نگار

    1

    خدا نکنه گلم💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هاتف اصلا آدم نیست باور کن

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    هعیی من از باور کردن هم گذشته یقین پیدا کردم😞💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • نگار

    2

    ولی ذوق مرگی من بعد گفتن جمله:پدرام پیش مرگت بشه الهی از کیمیا به پرهام😍 ای خوداا پسرم غیرتی دیدید هم نقشه کیمیا رو حفظ کرد هم پدرام گور به گوری رو رد کردش بره دیدید خدایی😃❤️ 🔥💙💙

    دیروز
  • مهدیه

    1

    الان قسمت بعدی خوندن داره احتمالا پرهام چشاش قلبی میشه یکم یه صحنه اکش ماچ و بوسه و رفع دلخوری داریم بعدم شب باهم میرن خونه خالی اهمم منظورم اینه میرن یه جای دنج باهم صحبت میکنن تا صبح و بغلو و بوو❤️ 🔥🫂😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پرهام و این کارا؟ فکر نکنم

    دیروز
  • نگار

    1

    مهدیه جونم با من راحتت باش منکه می دونم چی میگی عزیزم😂همون خونه اهم اهم صحبت اینا دیگه اره ولی خب بچه هام پرهام کیمیا یکمی در موضوعاتی مثل خونه خالی و اینا بی بخارن ولی بغل بوس اینا رو هستن، ایشالله به وقتش واسه بچشون اسم بین نقل نبات یا شکلات رو انتخاب میکنیم🥰💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حالا فعلا زوده برا این چیزا😂

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    اره بابا این دوتا اگه ازدواجم کنن بازم بی بخارن(نه دیگه اون موقع میرن تو کار نقل،نبات،یا شکلات😅)ولی فعلا اره اینا از بوس فرا تر نمی رم ولی تاکید مینمایم فعلاا😂💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شماها بیشتر از پرهام ذوق دارین😂

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    نه باباا چه ذوقی ،ما ذوق برا تنها شدن این دوتا؟ نهه اصلا😈😈(اره اروح عمم)💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁😉

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پرهام چه کردی با دل ما بچه🥺

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آذرم همین درد رو کشیده بود. چرخ روزگار می‌چرخه...

    دیروز
  • نگار

    1

    اره واقعا💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلایی که سر کیمیا اومد سر نوشین هم اومد

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    اره نوشین داره کم کم حال آذر رو هر چند ناخواسته می فهمه و میبینم مژگان چه غلطی کرده💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • نگار

    1

    واقعا بیچاره آذین واقعا داخل شعله های خشم مادر بدبختش و داخل شعله های هوس و نیرنگ مثلا پدرش سوخت خاکسترشم باقی نمود خیلی بده این انتقامی که آذر برا پدرام مد نظرشه خیلی کمه از نظرم 💔💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اون بچه بی‌ گناه‌ترین بود💔

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    اره واقعا خیلی بیگناه بود بیچاره🥺💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • نگار

    0

    قبل هر چیزی لازم به ذکره که بگم میخوام چه بلایی سر پدرام بیارم؟اگه لازمه که اوکی،اول که با یه چوب یا قفل فرمون انقدر میزنمش که نتونه پاشه بعدش هم که میرم تو کار کاردستی درست کردن با چی؟آفرین خشتکش اما این دفعه اینطوریه که فقط یه خشتک شلوارشو پرچم نمیکنم که بلکه تمامشون(شلواراش) رو پرچم میکنم😌💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پدرام رو ما بلایی سرش نیاریم تو صد در صد یه بلایی سرش میاری😂

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    اره دیگه بلاخره یکی باید باشه *** این پدرام و بیاره پابوسش😂😂💙💙

    ۴ ساعت پیش
  • محیا

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عیب نداره عوضش باهم تنها شدن😉😂

    دیروز
  • مهدیه

    1

    جونن چه تنها شدنی بشه 😈😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دل‌تونو صابون نزنید بچه‌ها🙂😂

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم به زور جلوی خودشو گرفت

    ۵ ساعت پیش
  • محیا

    1

    آخ جون اولین پیام برای خودمه 🤠🤠❤️❤️

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁😁

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۵ ساعت پیش
  • محیا

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید 🤔😂

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مگه بچم میذاره کیمیا تنها بمونه؟

    ۵ ساعت پیش
  • Fatemeh

    2

    میمون زشته راس گف کیمیا پدرام پیش مرگت بشه الهی 😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الهی آمین

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همه با این حرف کیمیا موافقیم😁

    ۵ ساعت پیش
  • اَسماء

    2

    کارما که میگن همینه دیگه پدرام بی شرف و اما این دو عاشق الان با هم تنهان آخ جون

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ♥️🙏🏻

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۵ ساعت پیش
  • Z.k

    1

    عدو شود سبب خیر اینجا معنی پیدا میکنه😅

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صحیح

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۵ ساعت پیش
  • مهدیه

    1

    هرچند که این کارای پدرام عصبیمون میکنه قسمت بعدو بگو چقدر شیرینه منظورش از اینکه نمیزارم آلاخون والاخون بشی چی بود احتمالا پرهام خونه مجردی داره الان میرن باهم تا صبح ماچ و بغل و بوسه 😂😂یا اینکه باغی ماغی تو لواسونی جایی دارن میبرتش اونجا و باهم تو یه جای دنج صحبت میکنند و خاطره میسازن 💋🥹

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خاطره می‌سازن😂👌🏻

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم میخواد کیمیا رو کجا ببره

    ۵ ساعت پیش
  • بهار

    1

    اخ جوون کیمیا شبی برو تو بغل پرهام بخواب😍😍

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فعکر نکنم

    ۲۳ ساعت پیش
  • بهار

    2

    حالا لطفا ی جوری درستش کنین🫣

    ۲۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چشم

    ۲۰ ساعت پیش
  • راز

    0

    خب دخترمون پدرام رو پیشمرگت کرد آقا پرهام چی میخوای دیگه.مردک یالغوز چلغوز ببینا زن حامله بیچاره رو گوشی براش بر نمیداره

    ۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    با تشکر از کیمیا جان😂

    ۶ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    با کیمیا موافقم، پدرام پیشمرگت بشه پرهام

    ۵ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یکم زوده هنوز😂

    ۵ ساعت پیش
  • "🦕"

    1

    دو پارته کامنتمو توی ذهنم مینویسم میفرستم بعد میگم دادم که که یادم میاد وای😲 ندادم ☹️🫤😕

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بسم الله😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۵ ساعت پیش
  • مارال

    1

    امشب چه شبیست شب مراد است امشب😅 درسته که اولش کلی حرص خوردم ولی خوب حال پدرام گرفته شد من میترسیدم بعد بغل یه غلط دیگه ای بکنه😡

    ۲۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخیر گذشت فعلا

    ۲۲ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مگه پرهام میذاره😎

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️