یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت شصت و یک :
***
- چقدر هوا خوبه امشب، پیاده نشیم؟
تکیهاش را به صندلی داد و با لبخند زدنی، جواب داد:
- امشب هوایِ دل من طورِ دیگهای خوبه کیمیا، میدونی بخاطر چی؟
کیمیا که علت را میدانست، ولی پیچ و تابی با ناز به گردنش داد و با قدری جلو کشیدن بالا تنهاش سمت پدرام، گفت:
- خب معلومه، بخاطر حضور من.
پدرام را با این حرفش به خنده وا داشت که کیمیا تصنعی اخم کرد و گفت:
- چرا میخندی؟
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
1الان قسمت بعدی خوندن داره احتمالا پرهام چشاش قلبی میشه یکم یه صحنه اکش ماچ و بوسه و رفع دلخوری داریم بعدم شب باهم میرن خونه خالی اهمم منظورم اینه میرن یه جای دنج باهم صحبت میکنن تا صبح و بغلو و بوو❤️ 🔥🫂😂
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پرهام و این کارا؟ فکر نکنم
۲ روز پیشمهدیه
0خوب بغل میکنن باهم فقط میخوابن فکر دیگه ای نکنید بچم پرهام خجالت میکشه 😂😂
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آقا پرهام اون کاره نیست، آدم با دختری که واقعاً دوستش داره همچین کارایی نمیکنه قبل محرمیت
۱۲ ساعت پیشنگار
1مهدیه جونم با من راحتت باش منکه می دونم چی میگی عزیزم😂همون خونه اهم اهم صحبت اینا دیگه اره ولی خب بچه هام پرهام کیمیا یکمی در موضوعاتی مثل خونه خالی و اینا بی بخارن ولی بغل بوس اینا رو هستن، ایشالله به وقتش واسه بچشون اسم بین نقل نبات یا شکلات رو انتخاب میکنیم🥰💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حالا فعلا زوده برا این چیزا😂
دیروزنگار
0اره بابا این دوتا اگه ازدواجم کنن بازم بی بخارن(نه دیگه اون موقع میرن تو کار نقل،نبات،یا شکلات😅)ولی فعلا اره اینا از بوس فرا تر نمی رم ولی تاکید مینمایم فعلاا😂💙💙
دیروزمهدیه
0ناموسا دیگه اونقدرم به پرهام نمیخوره بی بخار باشه ذات شیطونی داره که من خیلی خوشم اومده خوشبحال اذر هیعیی🫠🫠
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چه ربطی داره آخه😕محرم نیستن که بچهها
۱۲ ساعت پیشنگار
0قربونت برم من شوخی کردیم وگرنه منم رو دخترم غیرت دارم آقا پرهام فک کردی😂😂💙💙
۴ ساعت پیشنگار
0عهه مهدیه فرا تر از بوس فعلا نه من رو دخترم غیرت دارما نمیشه که بعد محرمیت ایشالله که نق،نبات، شکلات ولی خدایی پرهام هم گوگولیه از این کارا نمیکنه ولی پدرامم چراا به کیمیا توصیه میکنم نزدیک پدرام زیاد میشه آدم نیست😂😂💙💙
۴ ساعت پیشمهدیه
0یا خودا تا کجاها رفتین بابا😂 هرخونه خالی که دلیل نمیشه برن تو اون کارها اینا که محرم نیستن ایشالله بعده محرمیت ازاون کارا منظور این بود یک شب پیش همن دوتایی و از در کنار هم بودن لذت میبرن اخه این دو تا شناسنامه همراهشون نیست که هتلم که راشون نمیدن پس اذر کجا میخاد ببره خونه خودشونم ببره که سه میشه
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه توی پارت امروز
۱۲ ساعت پیشمهدیه
0منکه فک میکنم اسم بچشون رو دوباره همون آذین میزارن نمدونم چرا حسم میگه بخاطر اون طفل معصومی که تو اتیش سوخت و اینکه خوده پرهامم اون اسم انتخاب کرده بود اگر بعد این داستانا ازدواج کردن و بچه دار شدن و دختر بود اسمش آذینه
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله ممکنه
۱۲ ساعت پیشنگار
0آی خوداا فرض کن خیلی باحال میشه🫠نمی دونم چرا هر وقت اسم آذین دختر بیچاره رو می شنوم دلم خون میشه بچم خیلی بیگناه بود🥺💙💙
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شماها بیشتر از پرهام ذوق دارین😂
دیروزنگار
0نه باباا چه ذوقی ،ما ذوق برا تنها شدن این دوتا؟ نهه اصلا😈😈(اره اروح عمم)💙💙
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😉
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پرهام چه کردی با دل ما بچه🥺
دیروزنگار
2واقعا بیچاره آذین واقعا داخل شعله های خشم مادر بدبختش و داخل شعله های هوس و نیرنگ مثلا پدرش سوخت خاکسترشم باقی نمود خیلی بده این انتقامی که آذر برا پدرام مد نظرشه خیلی کمه از نظرم 💔💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اون بچه بی گناهترین بود💔
دیروزنگار
0اره واقعا خیلی بیگناه بود بیچاره🥺💙💙
دیروزمهدیه
0منی که فکر میکردم تو اون زمان پرهام بچه رو نجات داده حالا خوندم تو اتیش سوخته دلم کباب شده برا اون بچه بی گناه موافقم این انتقام کمشه باید عذاب روحی و جسمی بکشه پدرام انقدر که دنیا براش سیاه بشه دست به خودکشی بزنه وجود نحسش از این دنیا پاک بشه عوضی بیشرف بی غیرت بی وجود 😑😡
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙂👌🏻
۱۲ ساعت پیشنگار
1مرسی حدیث مرسی معصومه بازم مثل همیشه گل کاشتی و من چقدر بیشتر از پدرام و هاتف حالم بهم میخوره بخصوص هاتف که هیچ حسی نسبت به بچش نداشت واقعا متنفر که هیچ میخوام بلا بیارم از دستشون🤬💙💙
۲ روز پیشنگار
1واقعا خسته نباشید گلای خوشگل خودم عالی بود دمتون گرم🙏🏻🙏🏻💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربون شما
۲ روز پیشنگار
1فدایی داری دختر❤️💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت نگار جان
دیروزنگار
0فدات معصومه جونم🥰💙💙
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فدات عزیزم
۲ روز پیشنگار
1خدا نکنه گلم💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هاتف اصلا آدم نیست باور کن
دیروزنگار
0هعیی من از باور کردن هم گذشته یقین پیدا کردم😞💙💙
دیروزنگار
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
آذرم همین درد رو کشیده بود. چرخ روزگار میچرخه...
۲ روز پیشنگار
1اره واقعا💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بلایی که سر کیمیا اومد سر نوشین هم اومد
دیروزنگار
0اره نوشین داره کم کم حال آذر رو هر چند ناخواسته می فهمه و میبینم مژگان چه غلطی کرده💙💙
دیروزنگار
0قبل هر چیزی لازم به ذکره که بگم میخوام چه بلایی سر پدرام بیارم؟اگه لازمه که اوکی،اول که با یه چوب یا قفل فرمون انقدر میزنمش که نتونه پاشه بعدش هم که میرم تو کار کاردستی درست کردن با چی؟آفرین خشتکش اما این دفعه اینطوریه که فقط یه خشتک شلوارشو پرچم نمیکنم که بلکه تمامشون(شلواراش) رو پرچم میکنم😌💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پدرام رو ما بلایی سرش نیاریم تو صد در صد یه بلایی سرش میاری😂
دیروزنگار
0اره دیگه بلاخره یکی باید باشه *** این پدرام و بیاره پابوسش😂😂💙💙
دیروزمحیا
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
عیب نداره عوضش باهم تنها شدن😉😂
۲ روز پیشمهدیه
1جونن چه تنها شدنی بشه 😈😂
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دلتونو صابون نزنید بچهها🙂😂
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم به زور جلوی خودشو گرفت
دیروزمحیا
1آخ جون اولین پیام برای خودمه 🤠🤠❤️❤️
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😁
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥰🥰
دیروزمحیا
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
شاید 🤔😂
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مگه بچم میذاره کیمیا تنها بمونه؟
دیروزFatemeh
2میمون زشته راس گف کیمیا پدرام پیش مرگت بشه الهی 😂
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
الهی آمین
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همه با این حرف کیمیا موافقیم😁
دیروزاَسماء
2کارما که میگن همینه دیگه پدرام بی شرف و اما این دو عاشق الان با هم تنهان آخ جون
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
♥️🙏🏻
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره واقعا
دیروزZ.k
1عدو شود سبب خیر اینجا معنی پیدا میکنه😅
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صحیح
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا
دیروزمهدیه
1هرچند که این کارای پدرام عصبیمون میکنه قسمت بعدو بگو چقدر شیرینه منظورش از اینکه نمیزارم آلاخون والاخون بشی چی بود احتمالا پرهام خونه مجردی داره الان میرن باهم تا صبح ماچ و بغل و بوسه 😂😂یا اینکه باغی ماغی تو لواسونی جایی دارن میبرتش اونجا و باهم تو یه جای دنج صحبت میکنند و خاطره میسازن 💋🥹
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خاطره میسازن😂👌🏻
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم میخواد کیمیا رو کجا ببره
دیروزبهار
1اخ جوون کیمیا شبی برو تو بغل پرهام بخواب😍😍
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فعکر نکنم
۲ روز پیشبهار
2حالا لطفا ی جوری درستش کنین🫣
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم
۲ روز پیشراز
0خب دخترمون پدرام رو پیشمرگت کرد آقا پرهام چی میخوای دیگه.مردک یالغوز چلغوز ببینا زن حامله بیچاره رو گوشی براش بر نمیداره
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
با تشکر از کیمیا جان😂
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
با کیمیا موافقم، پدرام پیشمرگت بشه پرهام
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
یکم زوده هنوز😂
دیروز"🦕"
1دو پارته کامنتمو توی ذهنم مینویسم میفرستم بعد میگم دادم که که یادم میاد وای😲 ندادم ☹️🫤😕
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بسم الله😂
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
دیروزمارال
1امشب چه شبیست شب مراد است امشب😅 درسته که اولش کلی حرص خوردم ولی خوب حال پدرام گرفته شد من میترسیدم بعد بغل یه غلط دیگه ای بکنه😡
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بخیر گذشت فعلا
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مگه پرهام میذاره😎
دیروز
لطفا صبر کنید...

نگار
2ولی ذوق مرگی من بعد گفتن جمله:پدرام پیش مرگت بشه الهی از کیمیا به پرهام😍 ای خوداا پسرم غیرتی دیدید هم نقشه کیمیا رو حفظ کرد هم پدرام گور به گوری رو رد کردش بره دیدید خدایی😃❤️ 🔥💙💙