بازگشت دوباره به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت چهل و چهارم :
_ مریم!... تو اینجایی؟!
و او که انگار تازه متوجه حضور من شده بود، ناگهان از دیدنم جا خورد و بیاختیار از جایش برخاست درحالیکه رنگش پریده بود و چشمان نگران و متعجبش، به روی من خیره مانده بود.
_ اینجا چیکار میکنی؟!... مگه قرار نبود جلوی دَرِ...
و او وسط حرفم پرید و نگذاشت آن را تمام کنم.
_ میدونم حیا!..میدونم!..فعلاً از اینجا برویم.. بعداً همه چیز را تعریف میکنم.<
لطفا صبر کنید...
