پارت چهل و هشتم :

صدای آرام و پچ پچ گونه خانم جان مرا از فکر در می آورد.
- شما همینجوری سر سنگین بشینین مبادا پاشین برقصین ها؟
به آنها نگاه می کنم، من شبیه آنها نیستم و هیچ وقت خیال مانند آنها شدن را ندارم.
آنهایی که زیر یک مشت رسم و رسوم زنده به گور شده بودند.
زنعمو زیر سنگینی طلا هایش جان داده بود.
خانم جان از ترس حرف و حدیث.
و مادرم از اینکه دیگر عروس خوب نباشد.
و مهتاب از ترس بی شوهری.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️