درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و نهم :
تالار خالی خالی است و سارا بدون عروس کشان به خانه اش می رود.
با دیدن همان پاترول براق مشکی دوباره نفس هایم یک در میان می شود.
پایین می آید و من خشک شده با چشم های لرزان نگاهش می کنم، در حال گفتگو با آقاجان است و خیلی متین آنها را دعوت به خانه یشان می کند.
سر که بالا می آورد نگاهم در نگاهش گم می شود.
بزاق دهانم را قورت می دهم و سر پایین می اندازم و اکنون انگشتر سرخ اش را می بینم.
لطفا صبر کنید...
