طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و هشتاد و پنجم :
با نگاه باریک شدهاش به یونس که نفسش بند آمده و حس میکند تمام ستونهای تالار روی تنش سنگینی میکند، خیره میشود. صدای پچ پچ بلند مهمانها تیغ به شریانش میزند و حس سنگین نگاهها انگار تمام بدنش را له کرده که شانههای محمود را میان مشتهایش میگیرد و با بیچارگی زمزمه میکند:
- چی میخوای؟ زندگیم...رو از هم نپاش!
محمود با پوزخند نگاهش میکند:
- یعنی تا الان از هم نپاشیده؟
لطفا صبر کنید...
