وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت نود و پنجم :
آرام دستان برایانی که با آرامش کنارم به خواب رفته بود را پس زدم و سرجایم نشستم.
از پنجره بالای تختم نگاهم را به حیاط دوختم که دیدم ماشین پدرم خارج شد.
گردش حس خوشحالی را برای لحظهای در رگهایم احساس کردم.
اگر کارمان تمام شود، میتوانیم زودتر و پیش از به اتمام رسیدن تایم مرخصیام به نیویورک برگردیم.
نگاهی به برایان غرق خواب انداختم و با دیدن چهره آرامش دلم میخواست بیخÛ
لطفا صبر کنید...
