سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت بیست و ششم :
راهرو طولانی را دوباره طی کرد. کمی پیچ در پیچ...
و در انتهایی ترین نقطه خانهاش... ایستاد مقابل درهای مستحکم اتاق کار.
« زیادی داری واسه برادرت دم تکون میدی! »
صدای خشمگین دختر فیروزی ذهنش را تحت تاثیر قرار داده بود.
فکر کرد... لعنت خدا به اقبال!
« زیادی داری واسه برادرت دم تکون میدی! »
لبهایش را روی هم فشرد. قدمی که به جلو برداشت مردِ کنارِ در، فورا دست به دستگیره برنجی بØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Leila
0عالی بود نویسنده جان دمت گرم🌹🙏
۲ ساعت پیشLeila
1هامون وحشی شده دگ😄😄
۲ ساعت پیشLeila
0یلدا کی بوده عشق هامون بوده🤔
۲ ساعت پیشLeila
1چقد دلم ب حال هومنو درسا سوخت😔
۲ ساعت پیشLeila
1عجب شیر تو شیری شدا
۲ ساعت پیشراحیل
2وای خدایی هومن بی تقصیر بود🤐🤐
۲ ساعت پیشحدیث
2چقدر دلم برای هومن سوخت پسر مظلوم اصلا حقش نبود🥺🥺
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

زینب
0آزاده یادته میگفتی درسا و هامون و افتادن به جون هم امیدوارم حسابی سیلی بارونش کنه