تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت نود و یک :
بعد از رفتن کیان، خوابم نبرد.حرفهایش مدام در ذهنم تکرار میشد.
سال اول.
سال دوم.
سال سوم.
هفت سال.
هر بار که به آن عدد فکر میکردم، چیزی درونم جمع میشد.هفت سال زمانی نبود که بتوانم با چند جمله از کنارش رد شوم.صبح، وقتی وارد بیمارستان شدم، سارا از همان دور فهمید حواسم جای دیگری است.
ـ تو چرا این شکلیای؟
کیفم را روی صندلی گذاشتم.
Ù
لطفا صبر کنید...
