تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت هشتاد و نهم :
صبح روز بعد، قبل از اینکه زنگ ساعت به صدا دربیاید، بیدار شدم.چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا خوابم نمیبرد.بعد یاد دیشب افتادمو آن جملهای که هنوز مثل چیزی سنگین گوشه ذهنم مانده بود.
- این بار اگه ناراحت باشی، میمونم.
چشمهایم را بستم.هفت سال پیش، شاید اگر همین جمله را میشنیدم، همهچیز فرق میکرد.اما حالا دیگر با جملهها قانع نمیشدم.باید میدیدم.باید میدیدم Ú
لطفا صبر کنید...
